X
تبلیغات
حوله

حوله

اولين پست 92

سلام بر عزيزان جان ن ن ن ... سلام و صد سلام .. هزار و سيصد تا سلام ... 

سال نو مبارک ... عيدتون هم مبارک.... صد سال به از اين سالها ...  انشالله که سال خوب و خوشي رو شروع کرده باشينو با موفقيت تا آخرش به اتمام برسونيد ..... ديگه از اين حرفايي که همه به هم ميزنن اگه مونده بگيد تا اينجا بنويسم ! 

طبق تصميمي که داشتم ، امسال رو براي خودم اسم گذاشتمو هدف هاي کوتاه مدت ، بلند مدت و نصفه مدت تعيين کردم.. اميدوارم با کمک خدا و برنامه ريزي که تازه تازه بعد از اين همه سن و سال دارم يآد ميگيرم  و باوري که به قدرت آدميزاده دارم پيدا ميکنم ، به همه شون دست پيدا کنم...

امسال بعد از هرگزي ( يه اصلاح يزديه يعني بعد از عمري !!) رفتيم تراولينگ .. شرح ماوَقَع رو انشالله در نُسَخ بعدي به خدمت آن جنابان عرض و طول خواهم کرد ... ولي اولش رفتيم سمت تُرکستان و تبريز... بعد از چند روز برگشتيم... بعدش دوباره بار و بنديل و جمع کرديمو به سمت شمال و محمودآباد.. اونجا هم چند روزي اطراق فرموده و با ساير اعوان و انصار به خونه مراجعت کرده شديم .. خيلي خوب بود... اميدوارم براي شما هم همچين سفرايي قسمت بشه ... فقط قسمت بد ماجرا قطع شدن مداوم آب توي شمال بود که داستانهايي داشت واسه خودش... 

يه قسمت ديگه ي بد ماجرا فوت خاله ي بابا در آخرين روزاي تعطيلات بود ..... خدايش بيامرزد.

در قسمت نظرات چه چيزايي جديديد مشاهده شده !!! در اسرع وقت دفاعيه اي آماده کرده و در محضر محترم آحاد ملت غيور از خود به دفاع خواهم پرداخت !!! 

ولي خوشحالم که دوستان جديدي لطف کردن و قدم رنجيده فرمودن... 

خدمت ميرسيم انشالله.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 14:59  توسط متولد دهه 50  | 

بانک 28 اسفند

سلام و شب بخير....

گومپ گومپ ... صداييه که از طبقه بالا مياد... همراه با صداي جيغ و ويغ يه سري دختر و پسر... وظيفه شرعي و ديني حُکم ميکنه که برم بالا و توجيه شون کنم... دونه دونه و در پشت درهاي بسته ! البت شايد يه سر و گوشي آب دادم بيبينم اينهمه پارتي پارتي که ميگن چيه ! خب ما نديد بديدا تا حالا پارتي نديديم.

امروز مصادف بود با 28 اسفند و آخرين روز کاري... آخ اگه بدونيد بانکها چه خبر بود.... اول اسم تمام بانک هايي که رفتمو براتون ميگم بعدش ترتيب سر زدن بهشون !! بانک ملت ، موسسه مالي اعتباري کوثر ، بانک انصار ، بانک سپه و کارآفرين حالا ترتيب سرزدن !

قرار بود از يه شرکت دولتي ديروز طلبمون رو به حسابمون بريزن... ديروز آخر وقت نصفشو ريختن به حساب بانک ملتمون... و چون موسسه کوثر سود بيشتري به سپرده ها ميده ، ما همه ي پولاي شرکتو منتقل ميکنيم به اون حساب ... ولي بدبختي اينه که اين کوثر هنوز موسسه اس و بانک نشده ..واسه همينم خيلي از کاراي معمولي يه بانک رو نميتونه انجام بده !!

 لذا صبح اول وقت رفتم بانک ملت تا همون نصفه پول رو بکشم بيرون و بريزم توي کوثر... و چون از يه بانک ديگه وام هم داشتيم ، ميخواستم با کمک يه قسمتي از اون پول ، وام رو اينور سال تسويه کنيم !

1-     ۱- بانک ملت : نصفه پول واريز شده بود..چون مبلغ بالا بود ، لذا چک بين بانکي گرفتم به نام موسسه کوثر ولي در وجه بانک انصار

2-    ۲-  بانک انصار ، چک نقد شد

3-     ۳- رفتن به کوثر و نشون دادن چک واريزي و اضافه شدن اون مبلغ به حساب شرکت نزد کوثر

4-     ۴- درخواست چک رمزدار از کوثر واسه وامي که توي بانک کارآفرينه

5-     ۵- جواب کوثر که چون پول ندارن ، برم شعبه مرکزيشون !

6-     ۶- شعبه مرکزي کوثر... درخواست چک براي کارآفرين... آخ که توي شعبه مرکزي چه دعوايي بود !!

7-     ۷- جواب : چون بانک نيستن بايد چک در وجه سپه بدن !

8-     ۸- رفتن به بانک سپه و گرفتن شماره ...

9-     ۹- از شرکت زنگيدن که خوشبختانه بقيه پولو ريختن به حساب ملت ... لذا دوباره بانک ملت و چک رمزدار ايندفعه براي کوثر شعبه مرکزي !

10- ۱۰- رفتن به بانک ملت.... و لذا از دست دادن نوبت بانک سپه ..بيخيال شدن بانک سپه در اون لحظه

11- ۱۱- رفتن به کوثر واسه اينکه زودتر از بقيه تعطيل ميشدن  ( حدود ساعت يک ).. و نشون دادن فيش واريزي به حسابشون و خوشبختانه تمام پول به حسابمون منتقل شد...

12- ۱۲- دوباره برگشت به بانک سپه و درخواست چک رمزدار براي کارآفرين

13- ۱۴- بانک کارآفرين و خوابوندن چک به حساب!

14- ۱۵- تماس با بانک کارآفريني که شرکت اونجا حساب داره ، تا اونا سود و اصل وام رو براي اينور سال تسويه کنن !!

توي تمام اين شعبه ها هم وقتي از دستگاه نوبت ميگرفتم ، کمترين تعداد آدمه جلوي من توي صف انتظار 30 نفر بود.. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ! ولي خداروشکر که همه اش انجام شد و سال 91 رو بدون يک قرون قرض به هيچ کس و هيچ موسسه اي به پايآن برديم !! و خوشبختانه از عالم و آدم هم طلبکاريم ..حالا پولمون رو کي بدن ، خدا ميدونه...

ديشب يه اس ام اس باحال از يکي از دوستان عزيزم گرفتم ! آخر شب بهش اس ام اس زدم که کجايي؟ جوابش اين اومد : سلام مهناز ، بيرونم علي !!! بهش اس ام اس دادم :جان ؟؟؟؟؟!!!!! جواب اومد که چون هول بوده اشتب شده و درستش اينه ، سلام من هنوز بيرونم علي !!!! نمرديمو مهناز رو هم شناختيم

فعلاً در همين حد !!

خداوکيلي حس و حالي واسه جواب دادن نموند..ايشالا فردا !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 22:55  توسط متولد دهه 50  | 

خرس گُنده

سلام 

ظهر بخير.

حال و احوال خوبه انشالله؟ حولة الدين هم خوبه خوبه....

خونه تکونيه عيد تموم شد ... و خستگيش موند واسه يه کارگر تحصيل کرده و نچيب و خانواده دار!

راستي امروز  25 اسفند تولد يکي از دوستان عزيزه منه... خواستم از همين تريبون و ساير تريبون ها تولدشو تبريک بگم و براش بهترين ها رو آرزو کنم.

عين يه خرس گنده زمستون رفته بودم توي غار خودم..حالا با اومدن بهار فکر کنم وقتشه که منم از غارم بيام بيرون. حالا که قصد خروج کردم بايد تر تميز بشم ... يه آرايشگر خوب و چشم پاک سراغ دارين ؟؟؟؟؟؟؟

يکي از دوستان وبلاگشو تخته کرده ، نميدونم چه اتفاقي واسش افتاده !!

کاري به کشور و حکومت ندارم ... ولي واسه امسال يه اسم توي نظرم هست... رسم بدي نيس که هر سال رو آدم واسه خودش اسم بذاره و تمام تلاشش رسيدن به اون خواسته باشه... اگر شما هم چيزي توي نظرتون هست ، منو بيخبر نذاريد لطفاً.

طبق رسم ديرين ، نظرات بي جواب رو در اسرع وقت جواب ميدم ، اگر عمري باشه ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 14:10  توسط متولد دهه 50  | 

رايحه ي لامصب !

سلام 

شب بخير .. چندوقتي بود که اين موقع شب حس نوشتن نداشتم.. ولي الان دارم خب.

بابا همين الان با صداي بلند از آشپزخونه استفتاء کردن که علي چايي ميخوري يا زيرشو خاموش کنم؟؟ منم که چايي خوررررر .... عرض عرض کردم که روشن بمونه ، خودم خاموشش ميکنم... حالا بفرماييد يه چايي ليواني بزرگ .. انفدر بزرگ که ميشه مايو پوشيدو رفت توش شنا کرد.

امروز سر راه رفتم از سوپري نزديک شرکت مايع دستشويي بگيرم ... از اينايي که وقتي کله اش رو فشارش ميدي بجاي مايع ، کف ميده بيرون ... چيو فشار ميديو چقدر فشارش ميديو از کجاش مايع يا کف ميزنه بيرون و چرا فقط وقتي فشارش ميدي ازش کف مياد بيرون سوالايي که فقط يه ذهن منحرف ميتونه بهشون بپردازه  .. ذهن شما و من هم که پاستوريزه ... هموژنيزه وُلکانيزه و ساير زنيزه هاي ديگه... پس بيخيال جواب دادن ميشويم....  خلاصه از اين مدلياشو دوس دارم ..به نظرم مارک "اَوه" داره.

يه دونه خريدمو اومدم بيرون.. مايع توش بنفش بود..آقاي فروشنده هم ميگفت از اين مُدلاي فوم دار ! من با اينکه خودمو هفت جد و آبادم خارجکي هستن ولي چيزي از حرفاش نفهميدم... خلاصه اينکه بردمش گذاشتم توي دستشويي شرکت و اولين نفري بودم که استعمالش کردم... چقذه هم کيف ميداد.... هي سرشو فشار ميدادم ، هي کف پس ميداد بيرون !

ولي ي ي ي ي وقتي دستامو باهاش شُستمو اومدم بيرون... عطرش برام خيلي آشنا اومد... منو برد به قديما.. نميدونم چقدر برگشتم به عقب... دو سال؟ ۵ سال؟ ۱۰ سال؟؟؟ برعکس حافظه ي حفظ اسامي و اعداد ، حافظه ي تصويري و بوياييم خوبه... از صبح که اين لامصبو خريدم هي به بهونه هاي الکي ميرم دستامو ميشورمو هي بو ميکنم.. هنوز مغزم هنگه و نميدونم اين عطرو من کي و کجا استشمام کردم که برام انقدر آشناس .... حس ميکنم يه بويي شبيه يکي از عطراي بانوان رو داره که از شانس بد چون با رايحه ي اونا آشنا نيستم نميدونم عطر چيه يا اصلاً حدسم درسته يا نه... توي شرکتم از هرکي پرسيدم نتونست جواب بده... حالا من موندمو يه مغز هنگ و گيج که بايد حتماً پيدا کنه اين عطر از کجا توش مونده... شما ميدونيد؟؟؟؟

فقط ميترسم آخر ماه که بشه ،قبض آب بياد ... بعدش  پول آب زياد باشه ، بچه ها برن پرينته آب سيفون دبل يو سي رو بگيرن ، بفهمن کي الکي هي رفته اون توو و الکي زور زده !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 0:58  توسط متولد دهه 50  | 

چکيده ي ده روز

سلام بر همه ي عزيزان جان.

ظهر جمعه ي شما بخير.... موندم عزيزاني که مراسم شب جمعه رو با تمام جزئيات و به قول ما خارجيا detail برگزار ميکنن چطور صبح جمعه بيدار ميشن و من که همچون ساير عزب اوقلي ها در نهايت سادگي و خلوت برگزار ميکنيم چطور تا ساعت 10 صبح ميخوابم !!  خلاصه به ايشان بايد گفت خدا قوت اخوي يا خدا قوت اُختي !

برگه ها تصحيح شد ..ولي بين خودمون باشه تصحيح برگه ها از بيضوي ترين کارهاي دنياس !! به صورت هندسي عرض شد تا نوجوانان و خانواده ها دچار انحراف نشن.. از حدود 90 نفر ، دو نفر افتادن ... ناراحن شدم براشون..ولي برگه هاشون از دل خودمو شما ها تميزتر و پاکتر و سفيدتر بود.. حتي به خط هاي خالي که برگه امتحانات دارنو به اسم و اون به نام خدايي که چاپي هم بود نمره دادم ! ولي بازم افتادن.. 

در جاي جديد مستقر شديم ... از اتاقاش صداي خيابون يوسف آباد شنيده ميشه و آدماش ديده ميشن..اينش خيلي خوبه.. از هرچي سکوت بود خسته شده بودم... فقط مستاجر قبلي وسايلشو توي يه اتاق جمع کرده بود که اونم ديروز اومد و برد.. فقط ميز مُنشيش به دردم ميخورد که خودم ازش خريدم ... يه ويترين داشت که عين جميله قر ميومد. يعنيا وسط حال که ميذاشتيش و از فاصله 5 متري هرگونه نسيم و بادي از خود يا خارج از خود به سمتش ميفرستادي..شروع به لوء لوء زدن ميکرد.. هي ميگفت مهندس خوبه ها..وَرش دار گفتم ارزونيه خودت..نميخوامش ..زمينه کار اين آقا توي کار به قول ما تُرکا ماشاززز و ريلکسيشن بود.. طفلي اين آقا هم با شريکش مشکل پيدا کرده بود... مشکلشم سر اين بود که شريک محترم جنس مخالف براي ماشاز ميفرستاده خونه ي خلق الله... يعني مثلاً آقا براي خانوم و يا برعکس !  اين طرف هم حساس به اين مسئله ...چه شود.. ساعتي 40 تومن براي ماشاز ميگيرن..تا حالا ماساژ نگرفتم ..ولي فکر کنم يه خرده که وضع مادي بهتر بشه ، سفارششو بدم.. ولي خداوکيلي جرات ميخواد دمر دراز بکشي روي تخت و يه سيبيل بخواد ماساژت بده ..نه ؟ واسه همين بايد شماره همکار اين بابا رو ازش بگيرم ... !! 

راحتيا رو آوردن... دو تا سه نفره سفارش داده بوديم ديگه... خععلي هم خوب و راحتن..منو بابا آخ ولو ميشيم روشون... جلوي تلويزيون... توي اتاق اينجوري گذاشتيمشون | |  ... فقط 90 درجه بچرخونيدش ..   نکته اش اينه که چون اتاق کوچيکه ... بيني بنده و پدر محترم تقريباً توي چشم همديگه اس و نزديکي بين پدر و پسر انقدر زياد شده که گرماي نفس همديگه رو حس ميکنيم ... از بچگي عاشق اين همه صفا و صميميت بين پدر و  و فرزندان بخصوص ذکور بودم ! تا حرف هم ميزنم.. مادر گرامي زودي ميگن که اگر ناراحتي ..برو سر خونه و زندگي خودت... عجبا !نميدونم اين مادران عزيزتر از جان چه علاقه اي به عروسي و اينا دارن ! از شما ها اگر کسي ميدونه راهنمايي کنه لطفاً .

اينترنت شرکت رو از شاتل گرفتم.. اوومدن و وصل کردن... سالي شد 150 هزار تومن  با ترافيک دو گيگ در ماه.. چک کردم.. سرعتش بد نيس.. زود هم وصل کردن .. البت مودم از خودم بود. شايد اگر خدا بخواد از هفته ي ديگه  تند تر از گذشته بتونم بيام و خاطره هامو ثبت کنم... تا مثل ايندفعه مثنوي هفتاد من کاغذ نشه...

يه دوستي پيام گذاشته که 10 روززززززز وقت گذاشته و کل آرشيو رو خونده.. بابا دمت گرم .يعنيا کم آودرم.. خودم هچين کاري واسه وبلاگ خودم نميکنم.. از خجالت شرمنده شدم و عرق ريزان خداوکيلي... ولي فقط ايميل از خودش در کرده.. نه وبلاگي ..نه چيزي .... از اونطرف هم پريروز که به فيسبوک سر زدم..اونم با کلي مکافات و فيلتر بشکن و نشکن.. ديدم يکي از دوستان لطف کرده و منو از ليست دوستانش درآورده... حتماً ديگه باهام حال نميکرده ديگه... ولي اونايي که تا آب ميخورن توي فيسبوک مينويسن..چطور اينکارو ميکنن آيا؟؟؟؟؟ فعلاً عطاي فيسبوکو به لقاش بخشيدم .

کلاسا از هفته ي ديگه شروع ميشه و اگر خدا بخواد و عمري باشه يه ترم ديگه هم در خدمت دانشجوهان عزيز خواهيم بود... 

دوستان نظرات خوب و تکان دهنده اي گذاشتن ... که در شنبه شب و يا در تعطيلي يک شنبه جواب خواهم داد... 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 14:54  توسط متولد دهه 50  | 

اسباب کشي + راحتي يا ناراحتي، مسئله اين هم نيست

سلامي چو بوي خوش قرمه سبزي مامان پَز !

نميدونم چه عادتيه در وجودم رخنه کرده که فقط شباي جمعه ميامو مينويسم.. همين دير به دير آمدن کلي مطلب رو از ذهنم ميپرونه ! فکر کنم از اثرات کهولت سن و پيري باشه...آخ که اگه يادم ميمونددد...  . راستي خوش به حال متاهلين و متاهلات بابت اين شب ميمون و خجسته و بدا به حال ما جامعه ي يالغوز و بلانسبت شما ها چلغوز .. چلغوز با "غ" يا با "ق" ؟

سه شنبه اسباب کشي داشتيم و به قول ما خارجيا اين دو سه روز " ali was born to hammaali" ! چون صابونه اين رفيق شفيق به تنم خورده بودو هنوز ليز بودم ،  دو تا خاور سفارش دادم که اثاث هر کدوممون جدا حمل بشه... گروهي که براي حمل اثاث من اومده بودن ، به قول خودشون به گروه تکاور معروف بودن ! سه تا کارگر بود و يه راننده .. عين فشنگ بارا رو جابجا کردن ..اينجايي که بودم آسانسور داشت ولي اونور که داشتم ميرفتم آسانسور نداشت و اينا مثل قرقي روي کولشون جنسا رو بالا ميبردن ... يکيشون اومده ميگه مهندس باهات خيلي حال کرديم .. اينه که از جونو دل برات کار ميکنيم.. در ثاني ما کُرد هستيم.. از سيبيلاتم خيلي خوشمون اومد ! دعا دعا ميکردم فقط از سيبيلام خوششون اومده باشه !! دقتم که ميکردم وقتي پشت سرم راه ميرفتن ، خيلي دقت نميکردن !!!!

آخر هفته با مادر گرامي رفتيم بازار مبل يآفت آباد ... مادر گرامي ميخوان يه نيم ست راحتي بخرن براي جلوي تلويزيون. قبليا انقدر که روشون نشسته بوديمو فنراشون تعطيل شده بودن ، وقتي که ولو ميشيديم روشون ، سطح نشيمنگاه خيلي از سطح زمين ارتفاعي نداشت انگار که روي همون فرش نشستيمو حتي پُرزاي فرش رو ميشد حس کرد !  ... خلاصه دو ، سه ماهي رو بدون راحتي سر کرديم... البت توي حال يه سري مبل هست که به قول من بيشتر "ناراحتي" هستن تا "راحتي" .. راحتي که نشه روش ولو شد که راحتي نيس ..هست؟؟؟

 به مادر عزيزتر از جان گفتم بيا بيخيال اين فرهنگ غربي بشيمو ، دور تا دور پتو بندازيم ... يه سماورم گوشه اتاق قُل قُل کنه... بشه يه اتاق سنتي باحال... ولي مادر جان به صحبت هاي من وقعي ننهادن .. تازه پيشنهاد کُرسي رو هم دادم که بازم با مخالفت روبرو شدم .. البت جوونترا نميدونن کُرسي چي هستو زيرش ميشينن يا جمع ميشن و روش ميشينن ! ولي بقيه زير و رو ها رو  ماشالله خوووب بلدن ! 

خلاصه رفتيمو مادر جان پسنديدن .. سفارش داديمو قرار شد تا ده روز آينده آماده بشه... مُبلاي ترکيه اي و خارجکي که قيمتشون اوووووه ه ه ه ..اصلاً صحبتشونو نکن، ولي رنگ بنديشون حرف نداره ......... لاجرم رفتيم سراغ اقلام وطني که انصافاً بد هم نبودن.. خيلي با اون محيط و بازار مبل حال ميکنم.. فروشنده هاش انگاري که هميشه توي پذيرايي خونه هستن !! چون وسط مبلماناي خوشگل و رنگ و وارنگ قدم ميزنن و روي اونا ميشينن ... همشونم با کراوات و تر تميز و متشخص ...

فقط يه سوال توي ذهنم ايجاد شد بدجوررررررر.. سوالم در مورد زن و شوهراي جووني بود که اومده بودن براي انتخاب مبلمانه منزل آتي و زندگي مشترکي که قراره در آينده شکل بگيره يا تازه شکل گرفته و خانوم با همسرشون تشريف آوردن خريد ... 

و اينک سوال => من به آزادي حجاب اعتقاد دارم  ...طرف ميخواد حجاب داشته باشه يا نداشته باشه... ميخواد چادر داشته باشه ، مانتو يا اصلاً با شلوارک بياد بيرون ... هر جور که دوس داره ، ولي با بدپوششي مشکل دارم . اينکه بياد يه بوت بپوشه ، بعدش يه شلوار تا 4 انگشت بالاتر از پوتينش بپوشه  ... يه قسمت از ساق پاشو بذاره بيرون يآ اينکه لباسي بپوشه که انقدر تنگه تُرُشه که نپوشيدنش کمتر از پوشيدنش جلب توجه ميکنه و نپوشيدنش خيلي از جاها رو پوشيده تر از پوشيدنشون حفظ ميکنه ... اونوخ چرا آيآ؟؟؟؟؟ واقعاً اون آقا با بدپوششي همسرشون احساس خوبي بهشون دست ميده؟؟؟؟؟؟  آيا ؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا؟؟؟؟ مسئله اينست .

راستي دوستي از من درباره تأهلم پرسيده بود... اين حقير انساني هستم متعهد و نه متأهل . که به زعم همگان تعهد از همه چيز ارجمندتر و مهمتره ..مگه نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 21:50  توسط متولد دهه 50  | 

خبراي خوب واسه حولة الدين

سلام

جمعه شب همه بخير....

اين هفته که براي من هفته ي خعلي خعلي خوبي بود...

شنبه با يکي از مهندسين پروژه اي که در دست اجراس جلسه داشتيم ... ييهو از شرکت همون مهندسه زنگ زدن آب دستتونه بذاريد زمين بدو خودتونو قبل از ۱۲ ظهر برسونيد پيش ما ! من و بقيه ي دوستان کلي گُرخيجه گرفتيم که اي دادِ بيداد... دستگاهايي که تحويلشون داديم حتماً کار نميکنن يا ميخوان گير بدن که چرا دير تحويلشون داديم از اين حرفا ... اون مهندسو هم که اومده بود پيشمون سوار کرديمو يا علي از تو مدد پيش به طرف دهن اقا شيره ! به محض اينکه رسيديم مدير بازرگانيش بنده رو بغل فرموده و گفتن حاج علي آقا کجايي که برات چک آماده کرديم م م م ...نزديک بود از خوشحالي لب و لوچه اون آقا رو بماچم ! مبلغ خوبي ازشون گرفتيم..که تا حالا توي عمرم اينهمه پول نديده بودم من ! کلي از بدهکاري و وام بانک رو ميتونيم تسويه کنيم يا به قول يکي از دوستان تصفيه !!

هنوز درگير جا پيدا کردن بوديم که ييهو پريروز يه جا توي يوسف آباد ديديم ... بد نبود... سه تا اتاق .. اداري ساز.. مالک ميگفت ۱۵ تومن پوله پيش ، يک ميليون و هشتصد اجاره .. چونه زديم شد ۱۵ تومن پيش و يک و ششصد اجاره.. خدا برسونه ايشالا ... فقط مونده مشکلي که اين رفيق شفيق به ما حال داده .. هنوز راه حلي براش پيدا نشده... تازه خبر رسيده که ديروز ايشونو به خاطر چک بلامحل بازداشت کردنو پدرشون رفتن رضايت شاکي رو بگيرن... دعا کنيد که هم مشکل اين بنده خدا حل بشه ..هم مشکل ما با خودش ...

چهارشنبه رفتم بيمه .. از دستگاه نوبت گرفتم براي دادن ليست بيمه شرکت ... زد شماره ي شما ۵۳۴ ، نفرات جلوي شما ۳۰۴ نفر .. يه گوشه اي وايستادم ...  يه خانومي اومده بود واسه تعويض دفترچه ي مادرش. ولي خوده خانومه ماشالله ه ه ه.. يعني تمام اون ۳۰۴ نفري که نوبتشون جلوي من بودن سرشون برگشت به طرف اين خانومه متشخص ! و سالني توش انقدر همهمه بود و شلوغ که اگر توش بمب ميترکيد صداش به گوش نميرسيد ييهو شد سُکوته محض... فقط صداي تايپ متصدياي بيمه ميومد...

مسئول تعويض دفترچه ها يه پيرمردي بود که توي يه اتاق نشسته بود و يه طرف اتاقشم از اين شيشه سرتاسريا داشت که وسطش چنتا سوراخ داره بشه با اونور سوراخيا حرف زد .. خانومه از در ورودي دفترچشو داد تو براي تعويض... پيرمرده قاطي کردو داد زد چرا از اينجا داري ميدي ؟؟؟!! يه خرده خم شو .. زنه ميگفت چرا خم بشم ؟؟ پيرمرده جواب داد که اون سوراخ ديده بشه... بايد از اونجا بدي.. خم شو.. بايد فقط از اون سوراخ بدي ! هي هم داشت تاکيد ميکرد که بايد از سوراخ بدي ! ول کن ماجرا هم نبود ..هي ميگفت خانوم اون سوراخ رو براي شما گذاشتن که از اونجا بدي.. نه از اينور که !! ملت مُرده بودن از دست اين بنده خدا . بايد با خاک انداز از روي زمين جمعشون ميکردي ... تا اينکه اون خانوم از محل مذکور دفترچه رو داد و غائله خوابيد ... شايد اگر سيستُم پوشش و آرايش خوده خانومه تابلو نبود انقدر جلب توجه نميکرد !

تا وقتي که اونجا بودم بحث در مورد اون خانوم و محل دادنش (البت دادنه دفترچه ) و نحوه دادنش ( البت باز دفترچه) و زمان دادنش (بازم دفترچه) و ساير دادنيها (بازم دفترچه ) بود.

بابت بدقوليا ببخشيد... ولي تا دوازده امشب نظرات رو جواب ميدم اگر خدا بخواد !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 21:42  توسط متولد دهه 50  | 

منو سوال و مالک و تعزيرات و دفتر کار

سلام

ظهر بخير... اگه گفتين امروز ساعت چند از خواب بيدار شدم؟؟؟؟  ۱۲ ظهر ....

البت همه شم خواب نبودما ...نصفه شبي بيخوابي زد به سرم نشستم براي دانشجويان عزيزتر از جان سوال امتحاني طرح کردم. سوالي که نصفه شب..وسط خواب و بيداري ، اونم توسط يه استاد روان شنگول طراحي بشه ، چي بشه..الله اعلم.

با خودم فکر ميکردم خلق الله شب جمعه چيکار هاي مثبت و فزاينده اي انجام ميدن... اينجانب و بقيه اجانب مجرد به چه فعاليت هايي مشغوليم !

کاراي شرکت پيچيده به هم اساسي... اول اينکه نصف پروژه رو تحويل داديم ، ولي پولمونو نميدن... کفگير از ته ديگ درومده بيرون تا دسته !

دوم اينکه از سر رفاقت و معرفت به يکي از دوستان يکي از اتاقاي شرکت رو داده بودم تا بياد اونجا کاراشو بکنه.. با يکي قرارداد ساخت دستگاه بسته ، نتونسته دستگاهو بسازه ، طرف رفته تعزيزات شکايت کرده ، حالا از تعزيرات نامه زدن چون پاي قرارداد دوستم با اون آقا آدرس شرکت ماست ، ميخوان بيان اونجا رو پلمپ کنن.. يکي نيس بگه آخه ما سر خياريم ؟؟ته خياريم؟ وسط خياريم؟ اصلاً خوده خياريم؟

پريروز يه آقاي متشخصي با يه دختر خانوم و سرايدار ساختمون اومدن شرکت ما.. سرايدار گفت براي بازديد اومدن... فکر کردم مالک ميجواد وام بگيره و اينا از بانک براي ارزيابي اومدن... ديدنو رفتن... ۱۰ دقيق بعد از رفتن ، سرايدار اومد که حاج حوله ، مالک ساختمون با شما کار داره... رفتم پيشش...ديدم اون آقا و خانومه هم هستن.. مالک به من رو کرده و ميگه اين آقا ميخواد ملک رو بخره.. حالا شم احساب کنيد اون ساختمون ۳۰ تا واحد داره..اونوقت چشم اين آقا واحد ما رو گرفته ! به مالک گفتم حاج آقا ملک رو رنگ کردمو تر و تميز کردم ، به چشم اومد حالا شد بلاي جونه خودم ...

از همون پريروز افتادم دنبال دفتر کار براي اجاره .. از اونطرفم ميترسم وقتي که نيستم يکي بايد دفترو پلمپ کنه و اين همکاراي خجسته ي منم فقط طرفو نيگا کنن !!

راستي از چهارشنبه تا الان که دارم ميگردم ، نصفه بيشتر مالک اين ساختمونا خانومن !!!! اونم کجاها بلوار کشاورز ، يوسف آباد ، جلال آل احمد ... برام جاي بسيار شگفتي و تعجبات داره.. يعنيا خانوما دارن يه قشري ميشن خاص ص ص ص....

به بانواني که ايجا تردد ميفرماين يک نصيحت پدرانه دارم... جهت همراهي با اين قشر ، هرچه زودتر يه ملکي ،  ساختموني ، چيزي بخرن که پس فردا خيلي ديره ....

ايشالا تا فردا عصر تمامي نظرات به سمع و نظر اين حقير خواهد رسيد و جواب ميدم.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 13:43  توسط متولد دهه 50  | 

وقايع اتفاقيه شماره 91/10/15

سلام بر همه دوستان قديمي ، جديد ، خارجکي و داخلکي

حال و احوال ، اصل حال ،فرع حال ، دماغ و بقيه جاها چاقه انشالله ؟؟؟

گفتم چاق ، يادم افتاد که هميشه دلم ميخواس که 100 کيلو باشم ....به نظرم 100 يه عدد رُند و رفرنس به حساب مياد... به قول شاعر که ميگه که چون که صد آيد نود هم پيش ماست... حالا من 100 بشم ، اون نودي که قراره پيش من باشه کيه يا چيه نميدونم ...  و نميدونم چرا اين لاغري دست از سر من برنميداره؟؟ واقعاً چرا؟

راستي اين محفله اُنسي با حوله راه اندازي شده تا دوستان همگي با هم و بعدش همگي با من دوس باشن.. چرا دعوا ميکنيد؟؟؟؟؟؟ به عنوان کسي که از همتون بزرگترم !! شما را به راه راست و دوستي و مودت دعوت ميکنم و رهنمون ميشم... باشد که همگي رستگار شويم ....

اين هفته عين گلوله اي که از تفنگ در ميآد ، گذشت..... من که نفهميدم چطور..شما فهميدين؟ميگن سن که از سي بگذره ، گذر زمان بيشتر و بيشتر احساس ميشه... در کل هفته درگير کاراي شرکت و حومه بودم.... دلم يه مسافرت ميخواد يآ از اون ول چرخيدناي شبونه با ماشين توي خيابوناي خلوت تهران... بعدشم به قول يه عزيزي، روم به ديوار .... ماساژ تايلندي !!!

آخر هفته يکي از بستگان نذري پُختيده بود... با خانواده رفتيم خدمتشون ... از در که رفتم کليه اعوان و انصار و فک فاميل با ديدن سيبيل اين حقير صيحه اي زدند و سعي در فرو کردن خودشون به هر سولاخ سُمبه اي داشتن.. مثل اينکه با سيبيل نات اونلي جذاب و تودل برو نشده ايم بات آلسو بسيار مهيب و گولاخ شده ايم.. خدا به خير بگذرونه... بنده هدايت شدم به سمت ديگ شله زرد...گفتن برو هم بزن...  هي اصرار که هم بزن و حاجت بخواه.. کم کم داشتم جو گير ميشدم که براي تبرک پاچه شلوارو بزنم بالا و برم توي ديگ .. هي ميگن از ته هم بزن ... هر حاجتي داري بخواه ! خب من حاجتي ندارم ... عجبا !!

توي مهموني يکي از بستگان اومده پيشم ..از من دو سالي بزرگتره ، ولي پسرش مهد ميره.. برام تعريف کرد که علي،خانوم مربي به پسرش گفته از اعضاي خانواده تون يکيو نقاشي بکشين. پسر اين آقا هم خودشو با باباش توي حموم کشيده ... حالا باباش رو کشيده با يه خط دراز لاي پاش !! يعني اينجوري   0-<-<-

اون صفره سَر باباهس .. مربي مادر بچه رو خواسته که به همسرتون بگين با بچه ميره حموم ، با اينکه بچه اس ولي خيلي چيزا رو تشخيص ميده ، لطفاً يه چيزي بپوشن !!!! با خودم فکر ميکردم خوبه حالا با مامانه نرفته !!! عجب از بچه هاي اين دوره زمونه... اونوقت ما تا28 سالگي نميدونستيم کي کيو ........ 

فکر ميکنم افسار زندگيم از دستم داره در ميره.. و الان ايشون بر من سواره و افسار من دستشونه تا من ... سعي دارم براي زماني که خاليه برنامه ريزي کنم .. سه تا کار در نظره که حتماً انجام بشه ... زبان خارجيکيو دوباره شروع کنم... استارت يه ورزش خوب و حرفه اي و سوماً دوباره سازي رو که دو ماهيه مهجور مونده دست بگيرم... دعا بفرماييد که موفق بشم ..

با عرض معذرت ... پاسخ نظرات در آينده ي بسيار نزديک 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 16:27  توسط متولد دهه 50  | 

استاد و اساتيد

سلام

شب بخير. حال و احوال خوبه ايشالا؟ يلدا هم مبارک... ديشب خونه ي پدرخانومه برادر گرامي دعوت بوديم ... سنگ تموم گذاشته بودن دستشون درد نکنه ... يه راست از دانشگاه رفتم اونجا ..راستي اين روز گذشتو دنيا هم تموم نشد . حالا چه بايد بکنيم؟؟؟ حيف که خانواده از اين طرفا رد ميشه وگرنه ميپرسيدم کيو بايد ب.... !! 

ديروز سر کلاس دانشجوها ميگن استاد بيخيآل درس بشيم.. فردا که دنيآ تموم ميشه اين فرمولا به چه درد ما ميخوره اون دنيا آخه !  ياد جمله ي ابوريحان بيروني افتادم با خودم گفتم من که اون نيستم  ولي خب حوله ي دروني ميشم که ... واسه همين گفتم بدونيد و بميريد بهتر از اينه که ندونيد و بميريد . مريدان جملگي سر تکون دادنو يقه ي البسه و اقمشه بدريدند از کلاس نعره زنان به بيرون گريختند. 

ديروز سر کلاس 3 نفر شيريني خريدن .. چرا؟ موبايلشون زنگ خورده بود و جريمه شده بودن..يکيشون از اين کترياي بزرگ مسجدي با آب جوش و ليوان يه بار مصرف و کلي بسته ي يه نفره ي نسکافه اومد سر کلاس ! کلاس شد قهوه خونه ، درس و کلاس تعطيل شد و تناول شديم.

اين ترم ماشين ميبردم دانشگاه ، عصرا غير خودم 4 تا از استاداي رشته ي هنر هم با من برميگردن. آي بحث و درگيري بالا ميگيره در ماشين بيا و ببين ! ولي کلاً بچه هاي پرانرژي و باحالي هستن.. خدا خيرشون بده به منم چنتا از لغتاي قلمبه سلمبه ي هنري ياد دادنو منم قاطي خودشون کردن ... يکيشون ديشب ميگه استاد شما چرا خيلي ساکتي؟.. ميگم آخه دوس دارم گوش کنمو استفاده کنم ، ميگه خب شما هم يه چيزي بگو.. گفتم بلد نيستم.. گفت خب جک بگو ! منم اطاعت امر کردم .. وقتي به مقصد رسيديم، از خنده انقدر اشک از چشماشون اومده بود که چشماي همگي سرخ و قرمز شده بود !! گفتم تا شما باشيد سر به سر استاداي فني نذاريد ... و وقتي يکي سرش به کار خودشه بذاريد باشه .. گفتن اينجوري نميشه ، شما ( يعني بنده ) يه ماشين ون بگيرم تا تعداد بيشتري از استادا بتونن بيان ! قرار شد بشم راننده ي دوستان ... 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1391ساعت 19:39  توسط متولد دهه 50  |