حوله

روز دختر

سلام

ظهر بخير...

روز دختر به همه ي دختران... همه ي شکلات دوستان ! همه ي لواشک خوران ! همه ي پاستيل دوستان و قره قورت خوران ... مبارک !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 13:33  توسط متولد دهه 50  | 

آقا دزده !

سلام

ظهر بخير

آقو نبودين تا ببينين چه اتفاقاتي افتاددددد...

از سه شنبه شروع ميکنم..... خونه ي ما توي يه ساختمونيه که يه واحد از 4 واحده .. عرضم به حضور شما که خدا خواست و بابا اينا يه واحد ديگه از اون 4 تا رو خريدنو الان توي اون ساختمون ما دو واحد داريم ... .. البته با کلي شرايط و اقساط و اينا .... خلاصه اينکه چهارشنبه رفتيم بنگاه و قولنامه اي نوشته شد و پولي رد و بدل شد و قرار شد مابقي پول هم هر وقت جور شد به حساب فروشنده واريز بشه...

بعد از قولنامه ، پيشنهاد داده شد که بريم خونه ي عمو اينا که همون نزديکي بودنو با يه جعبه شيريني اونا رو هم توي خوشحاليمون شريک کنيم... همگي رفتيم به سمت خونه ي اونا... من با ماشين خودم از دفتر رفته بودم بنگاه و بابا اينا هم که با ماشين خودشون اومدن... رفتيمو شيريني و چايي و ميوه و گپ و گفتگو ... موقع بيرون اومدن ديدم که عه !! طاقچه عقب ماشينم روي زمينه !! باند هاي عقب هم خبري ازشون نيس..تنها چيزي که مونده فقط دو تا سوراخي لخت توي طاقچه عقب !

بابا اينا رفته بودن سوار ماشين خودشون بشن... گفتن چي شده.. گفتم هيچي باندارو دزد زده ! بعدش گفتم بريم ديگه..کاريش نميشه کرد ! اومدم نشستم پشت فرمون و استارت زدم..ديدم عه !! روشن نميشه که ! 

رفتم پايين ديدم اي دل غافل ! کلاف در سمت شاگرد رو خم کردن !! بعد صحنه ي جديدتري برام آشکار شد!! ديدم کاپوت ماشين يه خرده بالاس ! زدم بالا... ديدم کامپيوتر ماشين رو هم بردن !! اي بابا ..... شب ساعت 10 حالا خر بيار... باقالي بار کن

زنگيدم 110 ... يه موتور سوار اومدو صورتجلسه کرد... بعدش با ماشين بابا رفتيم کلانتري و تشکيل پرونده و همين... بعدش ماشين محترم رو به ماشين بابا بستيمو بکسل کرديمو آورديم توي پارکينگ خونه تا بيشتر از اين لختش نکردن !!!

4شنبه رفتم بيمه ... با ماشين بابا اينا... مدارک رو دادمو گفتن که يکشنبه ميان واسه بررسي ... گفتم عجله دارمممم... گفتن پس بايد ماشينو بياري اينجا.. گفتم روشن نميشه که.. پفتن بُکسل کن... از خودشون يه شماره گرفتمو يه نيسان اومدو با هم رفتيم در خونه.. از توي پارکينگ کشيدن بيرونو بردن تا بيمه ... مسئولش اومد نيگا کرد و چنتايي عکس گرفتو بعدش از خودش يه شماره نمايندگي گرفتم که ببرم واسه تعمير...

از بازار قيمت کرده بودم... کامپيوتره دست دوم ماشين رو ميدادن حدود 800 تا 900 هزار تومن.. ولي بيمه فقط وقتي پول خسارتش رو ميداد که آکبند باشه و توي نمايندگي بسته شده باشه ! واسه همين آدرس نمايندگي از بيمه اي گرفتمو رفتم اونجا... به محض اينکه نيسان ماشين منو گذاشت پايين و رفت... مسئول نمايندگي اومد و گفت ما که الان فرصت نداريم... بعدش يه رديف ماشين نشون داد و گفت اين 10 - 12 تا رو ميبيني ..همين مشکل تو رو دارن... احتمالا نوبت به شما ميرسه براي دوشنبه ! حالا اگر ميخواي با مسئوليت خودت ماشينت کنار خيابون بمونه.... اگر هم که نميخواي... ورش دار ببر... دوشنبه صبح دوباره بيار ! ديدم اي ددم واي ! حالا چه بکنم !!! رفتم توي فاز روابط عمومي و رفاقت ... با مسئولش انقدر فک زدم که آخرش گفت بذار باشه .. آخر وقت که همه کارا تموم شد.. اگر فرصت کنم برات رديفش ميکنم.. حالا منظور از آخر وقت کيه ؟ شب ساعت 8 و اونموقعي که اين جمله رو به من گفت ساعت چند بود.. ساعت 2 بعدازظهر... 

گفتم پس من ميشينم همينجا ..توي نمايندگي .. گفت برو خونه... طول ميکشه.. گفتم نه... من بدون ماشين نميرم !

همه داشتن کاراشونو ميکردنو هي تند تند اينور و اونور ميرفتن.. بيکار نشسته بودمو هي نيگاشون ميکردم.... يه خرده که گذشت تقريبا با همشون رفيق شدم ! تا شب همه ي کاراشونو انجام دادنو ماشينا رو يکي يکي تحويل دادن.... کرکره نمايندگي رو کشيدن پايينو من مجبور شدم برم توي ماشين بشينم... بعدش مهندس اومد سراغم که اگر بشه امروزو بيخيال بشيمو بريم واسه فردا صبح.. گفتم مهندس من 5شنبه ميخوام برم شمال ! سر جدت درستش کن

بنده خدا قبول کرد... يه کامپيوتر آورد و وصل کرد به ماشين.. يه حفاظ هم روش گذاشت و گفت از اين به بعد بُردن اين يه خرده سخت ميشه .. بعد از کاراي نصب.. يه لپتاپ آورد و نشست توي ماشين.. وصل کرد به سوکت هاي زير فرمون... لبتاپ که بابا ميومد ، پيغام خطا ميداد... 3 بار روشن و خاموش کرد و هر بار باز پيغام خطا ميداد.. توي دلم گفتم انگار قسمت نيست اين ماشين امشب درست بشه ! 

ييهو به ذهنم رسيد به مهندس گفتم خب بذار من يه چک بگنم اين لپتابتو... گفت واردي؟؟؟  گفتم دو سه باري قبلا اين کارو کردم... بنده خدا نشست اونور و لپتاپ رو داد بهم... با چندين حرکت استثنايي و يک restore ! و سيستم بالا اومد ! به ماشين وصليد و کامپيوتر داخل موتور رو هم نتظيمات فرمودن و کلي تشکر که امشب چيزي يآد گرفتنو ماشين بنده رو روشن و سرحال تحويل دادن... و خوشحال که فردا ميتونه اون ده تا ماشين ديگه رو هم رديف کنه ...

ساعت 9 بود که کاراش تموم شد... اومدم سمت خونه... ديدم مغازه اي که ازش باند خرديه بودم بازه... رفتم يه جفت باند ديگه هم خريدم تا چشم دزد دربيآد !!! فقط فروشنده گفت نصبش با خودت... گازشو گرفتمو رسيدم خونه... شام خوردمو رفتم توي پارکينگ.... تا ساعت يک داشتم باند نصب ميکردم که 5شنبه و توي راه شمال.. ماشين بدون باند نباشه.... 

خلاصه تموم شد و 5شنبه پيش به سوي شمال و اينبار چقدر خوووب بود... خلوت و سکوت ت ت ت ... و يه آب تني در دريا و ناهار خوردن ماهي تازه با سير تازه و شبش جوجه روي منقل و برگشت به منزل.... امروز ساعت 4 رسيدم تهران و الان از پشت سيستم دفتر دارم وقايع اتفاقيه رو خدمتتون عارض ميشم !

و نتيجه اخلاقي اينکه رفتم سيستم دزدگير ماشين رو که قبلا غير فعال کرده بودم..مجدداً فعالش کردم...

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 12:4  توسط متولد دهه 50  | 

نصاب ماهر !

سلام

صبح بخير...

دوس دارم جايي که ميرم روشن باشه... بعضي وقتا توي روز هم لامپ روشن ميکنم... از روشنايي خوشم مياد....

حالا يه هفته بود لامپ توي اتاقم در شرکت سوخيده بود و من فقط وقتايي که آفتاب غروب ميکرد يادم ميفتاد که بايد عوضش کنم... تازه اون موقع هم آباژور کنار اتاق رو روشن ميکردمو کارامو انجام ميدادم... بعدش روز از نو و فراموشي از نو.... امروز يآدم مونددددد و از خونه 2 تا لامپ آوردم ! آخي ... چه حس خوبيه روشنايي...... ميگن بشر بعد از 5 هزار سال از خلقتش تازه آتيشو کشف کرد !!! يعني 5000 سال توي تاريکي و سرما زندگي ميکردن !! فک کن ن ن ن ن ن ن !!!! حالا بسه.. ديگه فک نکن.

ديروز دو بار اس ام اس اومد درمان ناتواني آقايان !!! تا حالا فقط توي ايميل واسم انواع و اقسام  بلند کننده .. کوتاه کننده ..نازک کننده .. کلفت کننده .... دراز کننده .. حجم دهنده و باريک کننده ..لاغر کننده ......فر دهنده .. حالت دهنده ميومد...حالا دو بار توي يه روز واسم اس ام اس اومد !!! خواستم زنگ بزنم بهشون که دوست عزيز.. يه روز بيايد دفتر من... بريم توي يه اتاق با هم يه صحبتي بکنيم. از نزديک شما رو زيارت بکنيم..... و شما وسايلو ابزارتو نشون بده.. منم ............. بعدش اگر لازم بود..من دربست در خدمت شما.. حتي افتخار نصب در محل رو هم اشانتيون ميدم به خودتون !!! ولي واي به روزي که نياز نباشه ... اونوقته که من خودم با کمال ميل عمليات نصب رو روي شما انجام ميدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 10:15  توسط متولد دهه 50  | 

پنجشنبه ي خوب

سلام 

صبح بخير

اوضاع و احوال ما که روبراهه ..خدا رو شکر... اميدوارم براي شما هم روبراه باشه....

پنجشنبه و جمعه روزهاي خيلي خوبي بودن.... و صد البته بيشتر پنجشنبه !! 

از همين تريبون از دوستاني که شرمنده فرمودن و چه در اينجا و چه در اونجا و چه به صورت عمومي و چه به صورت اونجوري و باز چه در فيسبوک و چه در فيض بوک ما رو چوبکاري فرمودن بينهايت تشکرجات ميکنيم. در نهايت از خانواده رجبي و بچه هاي پشت دوربين و واحد تدارکات و تله سينمايي و صدابردار و دستيارانشون هم متشکريم. ايشالا توي عروسيهاشون بتونيم جبران کنيم... يکي از دوستان هم Ecard فرستاده بودن که من بينهايت ازشون ممنونم... فقط نشناختمشون !!!

مهموني روز پنجشنبه داشتيم و قرار شد که غذا از بيرون بگيريم و مادر گرامي فقط برنج بذارن ... شمردم ديدم حدوداً 40 نفر هستن... برنامه تا شب چهارشنبه اين بود که ييهو صبح با صداهاي آشپزخونه بلند شدم !  ديدم پدر جان رفتن خريد رو انجام دادن و مادر گرامي هم دارن غذا ميپزن ! فهميدم که در اولين لحظات صبح تصميم عوض شده و مادر گرامي تصميم گرفتن خودشون غذا بپزن !!! حالا هي از من اصرار که بابا اين چه کاريه.. از ايشون اصرار که اينجوري بهتره ! لذا غذا شد زرشک پلو با مرغ و باقالي گلو با ماهيچه ! از اونطرف هم دوستان منو داده بودن که ما حتماً آش هم ميخواي توي خونه ي شما بخوريم... پس ، آش هم به غذا ها اضافه شد ! 

شب مهمونا تک تک اومدن... و جمعمون جمع شد... خيلي وقت بود که اينطور دور هم نبوديم.... هر کسي خوشحاليشو  از اينکه اين جمعيت با هم يه جا هستن ، يه جور نشون ميداد... انصافا هم دل همه واسه همه تنگ شده بود.

پذيرايي با و کيک و شربت و يه خرده بعدترش هندوونه و اگر کسي ميخواست چايي شروع شد.......بعدش  به حرف و گپ و صحبت و اينا.... صدا به صدا نميرسيد !!!!! 

موقع شام که شد ... همه متفق القول بودن که چه کار خوبي کردين که از بيرون کباب و جوجه نگرفتين ... اين روزا همه اينطوري مهموني ميدنو از بيرون غذا ميگيرنو غذاي خونگي خيلي کم شده و اينا...تازه اين صحبتا تا وقتي بود که هنوز شروع به خوردن نکرده بودن.... اولين قاشق توي دهن رفتن، همانا و خودم به شخصه ديس خالي برنج و مرغ و ماهيچه رو بردم توي آشپزخونه.... يعني شما بگو دريغ از يه پياله ي غذا که اضافه اومده باشه !!! همچين جارو کردن و خوردن که انگار نه انگار روي اين ميز قبلش چنتا ظرف غذا چيده شده !!!

بعدشم يه ظرف خربزه و بعدشم چايي و بعده بعدشم بستني ... نوش جون همشون....

يک سال به سن اين حقير سرپا تقصير اضافه شد ... خدا به خير بگذرونه باقيشو.... آمين ن ن ن 

در کل روز خوب و پر انرژي و شلوغي بود...و فقط خستگيش براي مادر گرامي و پدر جان موند که از همينجا دست جفتشونو ميبوسم. خدا سايه همشونو روي سر ما نگه داره و اونايي رو هم که از بينمون رفتن..يه جاي خوب بهشون نزديک خودش بده .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 10:50  توسط متولد دهه 50  | 

معده درد بد چيزي است!

سلام

صبح بخير

توي فک و فاميل نزديک،  غذاي من از همه بيشتره.. توي خونه که اصلاً يه بشقاب دارم اندازه يه ديس... توي اون غذا ميخورم ..ولي هيژژژژ هم نميدونم چرا وزنم اضافه نميشه... چه زماني که ورزش ميکنم.. چه زماني که نميکنم.. اصلا ربطي به کردن يا نکردن نداره.. ورزشو ميگم.....ربطي به خوردن و نخوردن هم نداره..ايندفعه غذا رو ميگم.... لُپ مطلب اينکه غذا خوردن يکي از تفريحات سالم منه... 

از روز جمعه که بعد از تميز کردن انباري اومديم بالا.... واسه ناهار.. جاتون خالي مادر گرامي آبگوشت گذاشته بودن.. از توي همون انباري هم يه شيشه سيرترشي پيدا کردم... فکر کنم هفت يا هشت ساليش ميشد... توي دهن که ميذاشتي ، لامصب عين قند آب ميشد.... خلاصه بودن همون سير ترشي و فلفل در کنار آبگوشت باعث شد غذا بخورم در حد يه ...... 

جوري که تليت يا تيريت رو هم ميذاشتم لاي نون و لقمه ميگرفتمو ميخوردم....... داستان از اينجا به بعد شروع شد..... بعد از ناهار.. حس کردم که زير جناغ سينه ام انگار غذا گير کرده و نرفته پايين... خلاصه درد مختصري داشت... هرچي گذشت درد بيشتر شد.. تا دو روز عرق نعنا و اينجور چيزا رو خوردمو به خاطر دردش از لذت عذاخوردن افتاده بودم ... که ديدم اينجوري نميشه... ديروز با قسم و آيه مادر گرامي رفتم دکتر ...

دکتر جان معاينه فرمودن و گفتن التهاب معده اس.. چيزي نيس..خوب ميشه..بعدش دکتر پرسيد آدم عصبي هستي؟؟ گفتم من؟؟؟ عمراً ..بيخيال تر از من ..باز خودمم!! گفت خوبه...ولي نبايد غذاهاي محرک بخوري ..بعدشم پرسيدن آمپول ميزني؟؟؟ منم بيخبر از همه جا با خودم گفتم الان يه دونه مينويسه ديگه... گفتم بلي... گفت خب برات سه تا آمپول مينويسم..برو دو تاشو همين الان بزن... با دو مدل قرص.... ولی خدا وکيلي تا حالا درد معده نداشتم !! عجب چيزيه لامصب .....

کلن از تزريقاتيه خانوم ميترسم !! حس ميکنم خيلي وارد نيستن !!! بعدشم دق و دليشونو سر باسن مبارک آقايون در ميارن !! از شانس منم تزريقاتي خانوم بود !!!! دل به دريا زدمو رفتم از داروخونه دارو ها رو گرفتمو تا برگشتم..ديدم که شيفت اون خانوم تموم شده و يه آقا جاشون وايستاده.... خدا رو شکر کردم که اين فرشته ي نجات رو فرستاد ....

 دست اين آقا آمپوليه درد نکنه ... يه دونه در نيمکره شرقي زد...يه دونه در نيمکره غربي...... ولي خداوکيلي انصافا همچين زد که من هيچي نفهميدم..فقط گفت بيا پايين..تموم شد... آقاي آمپولي اگر اينجا رو ميخوني..دست گلت درد نکنه... 

خلاصه که آمپولا رو زدمو قرصا رو هم شروع کردمو الان يه مقدار.....بفهمي نفهمي حس ميکنم که حالم بهتر شده !! و حس نوشتم دوباره اومد سراغم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 10:52  توسط متولد دهه 50  | 

انباري

سلام

ظهر بخير..... اين شنبه ها عجيب مکافات عُظماس ها...... نه؟؟؟

ديروز کوه تعطيل بود... هم يه عزيزي گفتن هوا آلوده اس.. واسه همينم من نرفتم.. تازه به شدت گرم بوددددددد...

صبح با صداي بابا از خواب بيدار شدم که داشت گلدوناي توي خونه رو آب ميداد... به طرز عجيبي ، پدر و مادر گرامي علاقه به گل و گياه دارن.. و ماشالا هر چي هم که نگه ميدارن..رشد ميکنه عين چي .....

مثلا يه گل داريم از اينايي که برگاشون سوزنيه ... و دست آدم رو به فنا ميده... فکر کنم تا سقف اتاق 10 الي 15 سانت ديگه فاصله داره..هيولايي شده واسه خودش که نميشه ديگه تکونش داد.

خلاصه... ساعت 8 صبح ابوي بيدارم کردن... ولي هي توي رختخواب اينور اونور ميشدم... خدا پدر وايبر رو بيآمرزه !!! آدم واردش ميشه..معلوم نميشه کي زمان ميگذره... 

دارم ريش ميذارم...... و تنها مزيتش کمتر شدنه زمان دوش گرفتنه که ديگه نيازي به اصلاح هر روزه نيس !! رفتم دوش گرفتم که مادر گرامي فرمودن که امروز قراره انباري رو تميز کنيم....

بنده و پدر گرامي در خدمت ايشون رفتيم توي پارکينگ.... تا در  انباري رو باز کرديم.. ديدم اوووووووه... سوسک و عنکبوت داره از در و ديوار بالا ميره.. از اونطرف اسپري هم نميشد زد..چون قرار بود همونجا کار کنيم... يه دمپايي دست من..يه دمپايي دست بابا... هي شالات شلوپ...هي تق ..توووق .. هي ميزديم اينور ..هي ميزديم اونورر... تازه اين ورودي بود.. انباري ما از اين مدل درازاس ! که حدوداً يه متر و نيم عرض و 3-4 متر عمق داره... اون ته هم چون زير راه پله اس... سقفش خيلي کوتاه ميشه..شايد قد سقف به يک متر هم نرسه.. و فضا خيلي خفه و بسته اس... نورم که نبود.... توي تاريکي فقط به هر چيزي که به نظرم ميومد سياهي باشه و شبيه جک و جوونور ميزدم روش ... 

اينا که تموم شد..حالا نوبت به بيرون کشيدن اسباب و وسايلي و کارتُناي کتابايي بود که دست به هرکدوم ميزدي... از توش دو سه تا ميپريد بيرون... خلاصه آقو جرياناتي داشتيم ما با اين حشرات ت ت... بيا و ببين.. فکر کنم 20-30 تايي سوسک کشتم..خودم به تنهايي...آمار بابا دستم نيس... ولي نسل کشي کرديمااا.... تا سال آينده که دویاره به اونجا سر بزنيم... ريختيم بيرون... تميز کرديمو کلي آشعال و دورريز از توشون پيدا شد..که اونا رو هم ريختيم بيرونو .... خلاص.

فقط من موندم در قلسفه اون همه قابلمه و ديس و ديگ و اينجور چيزا که هيچوقتم نفهميدم واسه چي نگهشون ميداريم !!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 11:47  توسط متولد دهه 50  | 

پوووووول

سلام

صبح بخير... ببخشيد يعني شب بخير !!!

صبح خبر دادن که به حسابمون پول ريختن ... خوشحال و خندون بيدو بيدو رفتم بانک.... ديدم راست ميگن ولي يک پنجم پولي که قرار بود بريزن رو ريختن... اين سازماناي دولتي فلان آدميزادو توي فلانش ميکنن تا بخوان تسويه حساب کنن.. به هر حال خدا رو شکر.... بازم خوبه که از زير خط فقر الان رسيديم به خود خط فقر.... به قول اون ديالوگ مشهور که ميگفت ما تازه چند خط هم پايينتر از خط فقر هستيم... اگر يارانه رو هم ندن که ميريم صفحه قبل !!!!! راستي يارانه ي منو بابا ميگيرن !!! پس من الان توي همون صفحه قبل به سر ميبرم؟؟؟

اينا که شوخي بود ولي جدا از شوخي... هميشه نه اونقدر ندار بودم و نه اونقدر دارا !! ولي دلم يه حساب پر پول ميخواد... صد البته که خود حساب به تنهايي کافي نيس... يه يه مغز درست درمون هم لازمه که روش درست پول خرج کردن رو هم بتونم تشخيص بدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 10:8  توسط متولد دهه 50  | 

باد کولر خوب است !!!

سلام

صبح بخير

از دو سه ماه پيش که گرما کارشو شروع کرد... تا امروز با کولر شرکت ماجراها داشتيما !! تنها شانسي که آورديم اين بود که واحد ما طبقه ي آخره و به کولرمون خيلي راحت تر از بقيه واحد ها دسترسي داريم.... 

صبح به صبح بايد با نذر امامزاده بيژن دکمه ي کولر رو ميزديم.... چون هيچ تضميني واسه روشن شدن بدون دردسرش وجود نداشت... و اکر روشن نميشد...بايد يکي از بچه ها عين ريزعلي خواجوي يا پطروس فداکار ميرفت بالاپشت بوم... کولر رو باز ميکرد... و با نعره اي به ما که پايين بوديم ميگفت بزن ن ن ن ن که بعضي وقتا دوستان انتهاي خيابان عباس آباد و مطهري به ما زنگ ميزدن که آرومتر داد بزنيد... ما هم اينجا ميشنويم !!!!... و بعد از اينکه ما دکمه رو ميزديم.عين ماشين هندلياي قديمي ايشونم شروع ميکرد با دست تسمه رو ميچرخوند تا بلکه موتور به حرکت بيفته.... خلاصه سيستم مضحک و خنده داري واسه خودمون درست کرده بوديم.... و به قول شاعر اين قرعه گاهي اوقات به نام من ديوانه ميزدند !

پدر جان که وضعيت اسفناک رو ديدن.. گفتن بچه جون توي انباري يه موتور سالم هست بيار اونو ببنديم... ولي از ايشون گفتن و از من پشت گوش انداختن..تا اينکه ديروز خودمم خسته شدم... عصري که رفتم منزل رفتم توي انباري..... که ديدم ماشالاااااا سوسکا دور هم پارتي راه انداختنو فقط يکي بايد بره وسطشون چاچا برقصه !!! 

که با وضعيت مشاهده شده..اون يه نفر من بودم... با کلي بزن و بُکُش و بگير و ببند ..خودمو رسوندم به اون منطقه اي که موتور اونجا بود... بَرِش داشتمو اومدم بيام بيرون که ديدم اوووه... سه چهار تا از اون لامصباشون راه رو بر من سد کردن ! بقيه دست ميزدن... اون چهار تا رجز ميخوندن !

دمپايي رو درآوردمو به صفوف به هم فشرده دشمن زدم ! ولي به قول شاعر..از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزودددد .... واقعا اين انباريا عجب جاهايي هستنا !!!! با زد و خورد با دشمن فرضي .. تونستم موتور رو بيارم بيرون و گذاشتم پشت ماشين... امروز صبح اولين کاري که کردم نصب موتور جديد بود .. و الان صداي منو از زير باد کولر با موتور جديد ميشنويد....

آخيش ش ش ش  ش ش ش  ش 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 11:39  توسط متولد دهه 50  | 

نظريه کارلوس اسليم

سلام

صبح بخير

صبح ها بابا با من ميان دفتر... عصر ها هم با من برميگردن... يعني خداوکيلي انقدر که ايشون ماشالا پيگير و قبراق ميان دفتر ..من نميام...

دانشگاه که فعلا تعطيله... پنجشنبه ها بهشون ميگم پدر من ادارات که امروز تعطيلن..بيا ما هم دفترو تعطيل کنيم يه مقدار به استراحت پردازش کنيم..يعني بپردازيم. ولي ميگن..تو اگر نمياي ..نيا... من خودم ميرم ... به همين قبله ي محمدي....

پريروز يه نوشته اي از ثروتمندترين آدم روي زمين ميخوندم ( جناب آقاي کارلوس اسليم) که ميگفت بهتره انسانها در هفته 3 روز کار و 4 روز استراحت کنن. يعني ساعت کار از 7 صبح باشه تا 7 بعد از ظهر .. و مابقي هفته استراحت و تعطيلات... تز ايشونم اين بود که آدميزاده کار ميکنه تا خوش بگذرونه و راحت باشه..ولي الان در هفته 5 روز داريم کار ميکنيم... و بعضي وقتا تعطيلاتم مشغوليم ! پس عملاً ما کار نميکنيم.... و کاره که داره ما رو مي...... 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 9:48  توسط متولد دهه 50  | 

ياد ايام

سلام

ظهر بخير.

هفته ي پيش رفتم توي شوفاژخونه تا به بابا کمک کنم واسه انجام کاري ... ديدم دوچرخه ي کورسي قديميم اونجا افتاده... يهو به سرم زد که بيامش بيرون و سرويسش کنم و سوارش بشم...

طوقه فولادي جلوش 10 سالي ميشد که از وسط تا شده بود !! اونم واسه اينکه با پسر عموي محترم دو تَرک سوارش شده بوديمو اون بنده خدا هم طاقت نياورده بودو خم شده بود..از اون به بعد انداختمش توي انباري تا هفته ي پيش... ديدم کلي بايد خرجش کنم... 

نتيجه ي اخلاقي اينکه پاشدم رفتم ميدون گمرک... مرکز دوچرخه اي ها ! 

دو تا طوقه خريدم سايز 27 ... خوده دوچرفه سايز 28 ولي فروشنده ميگفت که الان 28 خيلي کم گير مياد... همين 27 رو ببر... منم مثل بچه ي خوب گوش دادم... دو تا تيوب و چهار تا لقمه ي ترمز واسه چرخاي عقب و جلو ... چهار تا سيم .. دو تا واسه سيم ترمز... و دو تا هم واسه دنده هاش... نشيمنگاهش بعد از ده سال حسابي پوسيده شده بود و هر آن در اثر نشستن ممکن بود ميله ي وسطش کار دست آدم بره و بره اونجايي که نبايد بره !! واسه همين يه زين تازه و نو هم خريدم... جمعا شد 143 هزار تومن... اومدم خونه و افتادم به جون دوچرخه ....

که ديدم اي دل غافل .... اين تجهيزات اصلا به دوچرخه من نميخوره که !!!! به هر زور و ضربتي بود چرخ جلو رو سوار کردمو رفتم سراغ چرخ عقب... که چون دنده ي دوچرخه روي اونه..کار بيشتري ميبره... وسط کار ديدم که نميتونم دنده رو از طوقه ي قديمي باز کنم تا روي طوقه جديد ببندم... واسه همين رفتم سر چهارراه... يه تعمير دوچرخه اي هس.... ازش کمک خواستم..گفت خراب شده..بيا يه دنده ي جديد بخر...25 هزار تومن.. خريدم... اومدم خونه..باز باهاش درگير شدم..تا شب ساعت 9... ولي بازم نشد ....

امروز ببرم پيش خودش... دوچرخه و ملزومات خريده شده رو بريزم جلوش... بگم حاجي اينا اينجا باشه ... سرويس شد..خبر بده بيام ببرمش.... ميترسم با دنگ و فنگي که داره ... منو از اون حس و شور دوچرخه سواري بندازه... واسه همين ترجيح ميدم يه دوچرخه شسته رُفته سوار بشم ...  

اميدوارم فقط چيزايي که خريدمو بشه روش سوار کرد وگرنه ....... 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 13:3  توسط متولد دهه 50  | 

مطالب قدیمی‌تر