حوله

اخوي از ما بکش بيرون !

سلام

صبح بخير.... حالات و احوالات روحي و جسمي خوبه ؟؟؟

مال من هم خوبه.. يآدش بخير يه دوست قديمي داشتم .. که هميشه ميگفت مال هر کس توي ..... استغفرالله !!

ديروز حدود ساعت 10 و نيم يه شماره 935 روي گوشيم افتاد... معمولا گوشيم روي سايلنته و از شانس خوبم ايندفعه نبود... جواب دادم.. گفت سروان فلاني هستم از کلانتري باغ فيض !!! گفتم جانم بفرماييد... پرسيد 206 سفيد مال شماس با اين شماره ... و پلاک ماشين رو خوند.. گفتم بله... مالکش هستم... گفت چند لحظه تشريف مياريد دم ماشينتون !؟ گفتم جناب سروان من الان يوسف آبادم ... تا اونجا بخوام برسم کلي طول ميکشه ... در ضمن ماشين دست مادرم بود.. و احتمالا شما الان جلوي مدرسه ايشونيد ... اسم مدرسه رو که گفتم..تاييد کرد... پرسيدم چي شده ؟؟؟  گفت دزد به ماشينتون زده و درکاپوت بالاس ! 

گفتم تا شما مادر رو از توي مدرسه پيدا کنيد منم خودمو ميرسونم ... فقط پرسيدم چيزي هم برده ؟؟ که گفت خوشبختانه نه . نتونسته !

ناگفته نماند که چون محل کارم توي طرح زوج و فرد هست.. يه روز درميون با مادر گرامي ماشين ها رو عوض ميکنيم و چون ديروز فرد بود.. و ماشين من زوج ... لذا مادر گرامي با ماشين بنده رفته بودن محل کارشون .

خودمو رسوندم بالاي سر ماشين و ديدم جاي کلي دست روي کاپوت هست ! و مامورين محترم نيروي انتظامي دارن از دوربيناي اون محل فيلم لحظه دزدي رو نيگا ميکنن ! ولي هرچي نيگا کردن چيزي معلوم نشد... البته با دور تند بود.. چون فرصت نميشد که از 7 صبح تا 11 رو بشه نگاه کرد !! بعدشم توي اون محله ... نزديک 10 تا 206 رو زده بودن و بعضياشونو موفق به سرقت از داخل موتورش شده بودن.

خلاصه قرار شد سرفرصت مامور حراست اونجا ، فيلم رو ببينه و اگر چيزي پيدا کرد بره تحويل کلانتري بده. 

با توجه به اينکه اين دومين باري ميشه که دزد ميخواست کامپيوتر ماشينو بدزده و دفعه قبل موفق شده بود و اينبار به مدد قفلي که روش گذاشته بودم نتونسته بود....  

خواستم از اين تريبون به اون دزد اعلام کنم ... برادر ... اخوي .. حاجي ..مشتي...داداش...جيگر... نفس ...  از ما بکش بيرون بابا !!! بيخيال ما شو .. عجب گرفتاري شديم از دستت ها!!!! بابا آسايش نداريم از دست تو !! ميخواي دور تا دور ماشينو با زنجير ببندم ؟؟!!!! 20 تومن پول ماشينه... 20 تومن بايد لوازم حفاظتي بخرم روش بذارم !!!! عجبا ! وامصيبتا ... به جان خودم دستم بيفتي ! همون کامپيوتر ماشينو از طرف پَهنش ميکنم توي ......... استغفرالله ... صلواتي عنايت بفرماييد .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 10:51  توسط متولد دهه 50  | 

دوست من : جيسون !

سلام

ظهر بخير..... جونم واستون بگه که يه خط موبايل 912 داشتم .. البت هنوزم دارمش ... بعدش از روزي که با دنياي تکنولوژي آشنا شدمو رفتم يه موبايل از اين چيز دارا خريدم ... باهاش به وايبر و اين تشکيلات وصل شدمو توي گروه هاي وايبري حضوري فعال و مثمرثمر داشتم !  به طوري که کلي از انسانهاي شريف ، به دست منه خبيث از راه راست به در شدن !! 

اين جريانات و حواشي خوب بودو قصه تا اونجايي حتي پيش رفت که نسخه دسکتاپ رو هم روي لپتاپم نصب کردم تا به صورت آنلاين و در هنگام کار ، دوستان و گروه ها رو دنبال و به قول ما خارجيا فالو کنم! 

همه چي داشت به خوبي پيش ميرفت تا اينکه يه روز همين حدودا ، ديدم وايبر روي کامپيوتر پريد ! بلافاصله وايبر روي موبايل هم پريد !! حالا من موندمو يه گوشيه احمق ! 

هرچقدر سعي و تلاش براي نصب مجدد کردم ... افاقه نکرد... خواستم عين انسانهاي متشخص علت رو از خود وايبر جويا بشم... ايميلي بهشون زدمو جريان رو گفتم و اينکه با اين شماره نميتونم کانکت بشم ولي با شماره هاي ديگه ، برام کد مربوطه رو براي فعال سازي ميفرسته... دوست خوبمون آقا يا خانوم جيسون جواب دادن که دوست عزيز به خاطر فعاليت بالاي شما در وايبر ، سيستم ما به صورت اتوماتيک خط شما رو به عنوان اسپم تشخيص داده و حدس ميزنه که شما داريد با خطتون تبليغات ميکنيد .... منم جواب دادم برادر من يآ خواهر من اين چه خزعبلاتيه که شما ميگين.. اگر شرم و حيا به من اجازه ميداد.. خدمت اون شرکت معظم و شخص شخيصه جنابعالي، متن و نوشته و ويديوهايي که توي گروه هاي وايبري رد و بدل کردمو ميفرستادم تا شم هم محظوظ بشيد... و صد حيف که اسلام دست و پاي ما رو بسته... که ايشون افاضه فرمودن نيازي نيس ... و کاريش نميشه کرد... به روح بزرگوار موسس وايبر توي دلم ..... فرستادمو با يه خط ايرانسل که از قديم داشتمو هيچوقت به کارم نميومد... دوباره وايبر رو فعال کردم.

البت ناگفته نمونه که بعضي از  اعضا و جوارح دوستان گرامي رو دوباره شروع به مالاندن نمودم تا بنده رو دوباره به اون گروه هاي سراسر معنويت و نور دعوت کنن !!! که اونا هم از خداشون بود.. به هرحال يکي از فعالين امر مبارزه با تهاجم فرهنگي !! رو از دست داده بودن ، لذا استدعاي بنده رو اجابت نموده و دوباره فعاليت استارت خورد.

دوباره روز از نو و روزي از نو.... فعاليت رو با سرعتي بيش از پيش از سر گرفتم.. تا اينکه هفته ي پيش دوباره يه پيغامي از وايبر اومد که دوست عزيز..همشهري گرامي !! رفيق شفيق ( چون با جيسون ديگه دوست شده بودم ) از اين تکنولوژي به شيوه درست استفاده کن !! وگرنه دوباره قطع ميکنيمت ! ( اين فعل آخرش يه خرده منو ترسوند ) . اين تفاق باعث شد دو سه روزي مراعات کنم...ولي نميشد لامصب !!! و دوباره شروع کردم به نشر مطالب سراسر ادبي و حکيمانه .. که اون از خدا بي خبر ها دوباره اين خط ايرانسل رو هم بلاک کردن !! 

حالا فعلن با واتس آپ و لاين سر ميکنم تا دوباره يه خط بگيرمو به فعاليت هاي معوي خودم در وايبر ادامه بدم ! 

اي جيسون !!! اگر صداي منو ميشنوي يا اينجا رو ميخوني .. خدا ازت نگذره ... به همين ماه عزيز خدا هر چي که سزاوارته سرت بيآره که منو آلاخون والاخون کردي ! اين آخري رو با لحن شعر بخونيد :

دِ لامصب آبت نيست ...نونت نيست..ديگه بلاک کردن خط يه آدم فرهيخته ات براي چيست ؟!! اونم نه يکي... بلکه دوتا !

در ضمن اگر دوستان روشي سراغ دارن بفرمايند تا اين خط که ميخوام بخرم رو اين از خدا بيخبرها بلاک نکنن !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 14:56  توسط متولد دهه 50  | 

مسافرکش 206 اي !!!

سلام

حال و احوال خوب ؟؟؟ خوش ؟؟ سلامت ؟؟ روبه راه ؟؟؟ رو به کدوم راه ؟؟؟

منم خوب..خوش ...سلامت ... رو به راه... رو به اون راه!!

نوشتنم نميومد.... به نظرم هر کس حتماً تا حالا اينجوري شده ديگه .. بعضي وقتا ميشه فقط يه خواننده خاموش.. ولي اگر خدا بخواد و عمري باشه و وبلاگي بمونه.... تا آخر عمر مينويسم... واسه خودم که بعضي وقتا بيام و تصادفي يه مطلبي رو از بين نوشته هام انتخاب کنمو ببينم توي اون روز چيکار کردم ! آدم از خودشم فضولي کنه ديگه آخرشه !

دوستي پيام گذاشتن که مادرشون به رحمت خدا رفته.... خدا بيامرزتش عزيزه من... فقط نويسنده ي پيام رو نشناختم.

دوست ديگري لطف کردن  لقب خپلاسيون رو به من دادن ! که خدا خودش ميدونه که از سوء تغذيه دارم رنج ميبرم !! خپل چيه آخه ؟!!!!

عزيزي فرمودن " به به ....قسمت نظرات رو تاييديشون کردي" .. خواستم به اطلاعشون برسونم که اگر يه چندوقتي توي وبلاگت سر نزني... سيستم بلاگفا اين آپشن رو فعال ميکنه تا اگر يه بيچاره اي نبود.... ملت هي نيان هرچي که دلشون ميخواد بنويسن !!! منم هيچ تغييري در قسمت نظرات ندادم و اين آيتم متوجه جناب بلاگفا ميباشد ! همچون گذشته و بدون فيلتر ... پذيراي نظرات دوستان هستم..

دوستي به اين حقير گل پسر فرمودن ! دم شما گرم ..گلي از خودتونه...

کلاساي دانشگاه شروع شده... و عين بچه هاي خوب ميرمو ميام....

هفته ي گذشته قرار بود توي راه تهران ...به ديدن دوستي برم ... واسه همين حدود 120 کيلومتر مونده به تهران توي اتوبان رفتم توي يکي از پارکينگ هاي کنار اتوبان تا مثل يه آدم متشخص از موبايلم استفاده کنم... داشتم با موبايل ور ميرفتم که ديدم يه اتوبوس مسافربري بين شهر... فکر کنم اسکانيا بود... از قمست عقبش آتيش ميزنه بيرون و اونم اومد توي پارکينگ ... جلوتر از من وايستاد..ملت همه ريخت بيرون و با کمک راننده آتيش خاموش شد... 

حالا ساعت 8 شب .... خلق الله هم دنبال يه وسيله نقليه که اون ها رو  برسونه به تهران.. از قضا امکان ملاقات نبود و خواستم راه بيفتم... ديدم از ميون جمعيت يه آقا پسري ... با سه تا دختر خانوم يه گوشه اي وايستادن... با خودم گفتم بنده خدا اين پسره حالا يه ماشين خالي از کجا پيدا کنه که بتونه 4 نفريشون رو سوار کنه و به تهران برسونه ! رفتم جلوشون... گفتم اگر تهران ميريد... منم مسيرم همون سمتيه ... بياد برسونم ... اول آقا پسره توي ماشين رو يه نگاهي انداخت... ديد صندلي عقب کيف و کتاب و کت  ... منم تنها.. يه نگاهي به دخترا کردن و سوار شدن... خانوما عقب و آقا پسر جلو .. 

صداي ضبط ماشين بلند بود.... و صورت آقا پسر به آدماي مذهبي ميخورد... در ضمن يکي از خانوما هم چادري بود  يه خورده صداشو کم کردم که اوناهم معذب نباشن.. ديدم خيلي ساکتن... مجبور شدم خودم سر صحبتو باز کنم که چيکار ميکنيد و اتوبوس چي شد و اينا... آقا پسره با کلمات بلي ..نه و تک کلمه اي حواب من رو ميداد... دخترا هم عقب با صداي يواش با هم حرف ميزدنو يواشکي ميخنديدن !

صداي ضبط و صحبت دخترا باعث ميشد که فقط من و آقا پسر بتونيم صداي همو بشنويم و خانوما چيزي از مکالمات ما متوجه نميشدن... و با خودشون سرگرم بودن !! صداي عقبو من ميشنيدم...يکي از دخترا هم به پدرش که با موبايلش تماس گرفته بود گفت يه مسافرکش 206 مارو سوار کرده و آقا سيد هم باهامونه..نگران نباش ! تويدلم گفتم حالا شديم مسافرکش 206 اي !!!!!!

يهو پرسيدم دانشجوييد... آقاهه گفت بلي ... دانشجوي ارشد . گفتم کجا ؟؟ آدرس دانشگاهو که داد ... خنده ام گرفت... گفتم چه جالب .... منم همونجام... پسره با خوشحالي پرسيد چه رشته اي ميخونيد؟؟؟ يه نگاه بهش کردم... گفتم پسر حان من سن پدربزرگ تو رو دارم ... اگر خدا قبول کنه همونجا درس ميدم... ديدم پسره رفت توي موبايلشو بعدش صداي پيامک موبايلاي دخترا درومد .... همون موقع آمار داده بود که ايشون استادن !! حواستون باشه ! 

آقا پسره... سيد بود... جهره معضوم و دوست داشتني داشت... خانوما رو نميشد ديد.. چون هوا تاريک بود و جاده هم کم نور.... يه خرده که صحبت کردمو کم کم يخشون وا شد و صداهاشون درومد.... تا خوده تهران شد بگو و بخند و سوال و جواب ! با هم دوست شديم ... شماره کلاس و ساعتشو ازم پرسيدنو قرار شد توي دانشگاه هم بيان بهم سر بزنن .... موقع پياده شدن سيد پرسيد استاد حالا ما بايد به شما کرايه بديم ؟؟؟؟ گفتم برو پايين تا ........... 

گذشت تا اين هفته.... سر کلاس بودم که ديدم هر چهارتاشون اومدن دم کلاسم... در زدنو اجازه خواستن... گفتم الان ميام بيرون.. ياد اتفاقات اون روز افتاديمو خاطراتش دوباره تداعي شد ..گفتم که حالا من شدم مسافرکش 206 اي !! .... کلي سرخ و سفيد شدن بنده خداها !!  بهم يه بسته کادو شده دادن... به شوخي گفتم خوردنيه ... يکيشون گفت استاد بلي... غذاي روحه !! دستشون درد نکنه ..برام کتاب آودره بودنو صفحه اولش يه متن زيبا با دستخط خوش و اسم چهارتاشون بود....

و به همين راحتي اون شب .. شد يکي از بياد ماندني ترين شبهاي عمر من.. تونستم چهار تا دوست خوب و جديد پيدا کنم.... فکر کنم هر وقت از اين جاده رد بشم.. اين خاطره خوب مياد سراغم... و چه چيزي مهتر از خاطره هاي خوب ؟!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 11:25  توسط متولد دهه 50  | 

روز دختر

سلام

ظهر بخير...

روز دختر به همه ي دختران... همه ي شکلات دوستان ! همه ي لواشک خوران ! همه ي پاستيل دوستان و قره قورت خوران ... مبارک !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 13:33  توسط متولد دهه 50  | 

آقا دزده !

سلام

ظهر بخير

آقو نبودين تا ببينين چه اتفاقاتي افتاددددد...

از سه شنبه شروع ميکنم..... خونه ي ما توي يه ساختمونيه که يه واحد از 4 واحده .. عرضم به حضور شما که خدا خواست و بابا اينا يه واحد ديگه از اون 4 تا رو خريدنو الان توي اون ساختمون ما دو واحد داريم ... .. البته با کلي شرايط و اقساط و اينا .... خلاصه اينکه چهارشنبه رفتيم بنگاه و قولنامه اي نوشته شد و پولي رد و بدل شد و قرار شد مابقي پول هم هر وقت جور شد به حساب فروشنده واريز بشه...

بعد از قولنامه ، پيشنهاد داده شد که بريم خونه ي عمو اينا که همون نزديکي بودنو با يه جعبه شيريني اونا رو هم توي خوشحاليمون شريک کنيم... همگي رفتيم به سمت خونه ي اونا... من با ماشين خودم از دفتر رفته بودم بنگاه و بابا اينا هم که با ماشين خودشون اومدن... رفتيمو شيريني و چايي و ميوه و گپ و گفتگو ... موقع بيرون اومدن ديدم که عه !! طاقچه عقب ماشينم روي زمينه !! باند هاي عقب هم خبري ازشون نيس..تنها چيزي که مونده فقط دو تا سوراخي لخت توي طاقچه عقب !

بابا اينا رفته بودن سوار ماشين خودشون بشن... گفتن چي شده.. گفتم هيچي باندارو دزد زده ! بعدش گفتم بريم ديگه..کاريش نميشه کرد ! اومدم نشستم پشت فرمون و استارت زدم..ديدم عه !! روشن نميشه که ! 

رفتم پايين ديدم اي دل غافل ! کلاف در سمت شاگرد رو خم کردن !! بعد صحنه ي جديدتري برام آشکار شد!! ديدم کاپوت ماشين يه خرده بالاس ! زدم بالا... ديدم کامپيوتر ماشين رو هم بردن !! اي بابا ..... شب ساعت 10 حالا خر بيار... باقالي بار کن

زنگيدم 110 ... يه موتور سوار اومدو صورتجلسه کرد... بعدش با ماشين بابا رفتيم کلانتري و تشکيل پرونده و همين... بعدش ماشين محترم رو به ماشين بابا بستيمو بکسل کرديمو آورديم توي پارکينگ خونه تا بيشتر از اين لختش نکردن !!!

4شنبه رفتم بيمه ... با ماشين بابا اينا... مدارک رو دادمو گفتن که يکشنبه ميان واسه بررسي ... گفتم عجله دارمممم... گفتن پس بايد ماشينو بياري اينجا.. گفتم روشن نميشه که.. پفتن بُکسل کن... از خودشون يه شماره گرفتمو يه نيسان اومدو با هم رفتيم در خونه.. از توي پارکينگ کشيدن بيرونو بردن تا بيمه ... مسئولش اومد نيگا کرد و چنتايي عکس گرفتو بعدش از خودش يه شماره نمايندگي گرفتم که ببرم واسه تعمير...

از بازار قيمت کرده بودم... کامپيوتره دست دوم ماشين رو ميدادن حدود 800 تا 900 هزار تومن.. ولي بيمه فقط وقتي پول خسارتش رو ميداد که آکبند باشه و توي نمايندگي بسته شده باشه ! واسه همين آدرس نمايندگي از بيمه اي گرفتمو رفتم اونجا... به محض اينکه نيسان ماشين منو گذاشت پايين و رفت... مسئول نمايندگي اومد و گفت ما که الان فرصت نداريم... بعدش يه رديف ماشين نشون داد و گفت اين 10 - 12 تا رو ميبيني ..همين مشکل تو رو دارن... احتمالا نوبت به شما ميرسه براي دوشنبه ! حالا اگر ميخواي با مسئوليت خودت ماشينت کنار خيابون بمونه.... اگر هم که نميخواي... ورش دار ببر... دوشنبه صبح دوباره بيار ! ديدم اي ددم واي ! حالا چه بکنم !!! رفتم توي فاز روابط عمومي و رفاقت ... با مسئولش انقدر فک زدم که آخرش گفت بذار باشه .. آخر وقت که همه کارا تموم شد.. اگر فرصت کنم برات رديفش ميکنم.. حالا منظور از آخر وقت کيه ؟ شب ساعت 8 و اونموقعي که اين جمله رو به من گفت ساعت چند بود.. ساعت 2 بعدازظهر... 

گفتم پس من ميشينم همينجا ..توي نمايندگي .. گفت برو خونه... طول ميکشه.. گفتم نه... من بدون ماشين نميرم !

همه داشتن کاراشونو ميکردنو هي تند تند اينور و اونور ميرفتن.. بيکار نشسته بودمو هي نيگاشون ميکردم.... يه خرده که گذشت تقريبا با همشون رفيق شدم ! تا شب همه ي کاراشونو انجام دادنو ماشينا رو يکي يکي تحويل دادن.... کرکره نمايندگي رو کشيدن پايينو من مجبور شدم برم توي ماشين بشينم... بعدش مهندس اومد سراغم که اگر بشه امروزو بيخيال بشيمو بريم واسه فردا صبح.. گفتم مهندس من 5شنبه ميخوام برم شمال ! سر جدت درستش کن

بنده خدا قبول کرد... يه کامپيوتر آورد و وصل کرد به ماشين.. يه حفاظ هم روش گذاشت و گفت از اين به بعد بُردن اين يه خرده سخت ميشه .. بعد از کاراي نصب.. يه لپتاپ آورد و نشست توي ماشين.. وصل کرد به سوکت هاي زير فرمون... لبتاپ که بابا ميومد ، پيغام خطا ميداد... 3 بار روشن و خاموش کرد و هر بار باز پيغام خطا ميداد.. توي دلم گفتم انگار قسمت نيست اين ماشين امشب درست بشه ! 

ييهو به ذهنم رسيد به مهندس گفتم خب بذار من يه چک بگنم اين لپتابتو... گفت واردي؟؟؟  گفتم دو سه باري قبلا اين کارو کردم... بنده خدا نشست اونور و لپتاپ رو داد بهم... با چندين حرکت استثنايي و يک restore ! و سيستم بالا اومد ! به ماشين وصليد و کامپيوتر داخل موتور رو هم نتظيمات فرمودن و کلي تشکر که امشب چيزي يآد گرفتنو ماشين بنده رو روشن و سرحال تحويل دادن... و خوشحال که فردا ميتونه اون ده تا ماشين ديگه رو هم رديف کنه ...

ساعت 9 بود که کاراش تموم شد... اومدم سمت خونه... ديدم مغازه اي که ازش باند خرديه بودم بازه... رفتم يه جفت باند ديگه هم خريدم تا چشم دزد دربيآد !!! فقط فروشنده گفت نصبش با خودت... گازشو گرفتمو رسيدم خونه... شام خوردمو رفتم توي پارکينگ.... تا ساعت يک داشتم باند نصب ميکردم که 5شنبه و توي راه شمال.. ماشين بدون باند نباشه.... 

خلاصه تموم شد و 5شنبه پيش به سوي شمال و اينبار چقدر خوووب بود... خلوت و سکوت ت ت ت ... و يه آب تني در دريا و ناهار خوردن ماهي تازه با سير تازه و شبش جوجه روي منقل و برگشت به منزل.... امروز ساعت 4 رسيدم تهران و الان از پشت سيستم دفتر دارم وقايع اتفاقيه رو خدمتتون عارض ميشم !

و نتيجه اخلاقي اينکه رفتم سيستم دزدگير ماشين رو که قبلا غير فعال کرده بودم..مجدداً فعالش کردم...

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 12:4  توسط متولد دهه 50  | 

نصاب ماهر !

سلام

صبح بخير...

دوس دارم جايي که ميرم روشن باشه... بعضي وقتا توي روز هم لامپ روشن ميکنم... از روشنايي خوشم مياد....

حالا يه هفته بود لامپ توي اتاقم در شرکت سوخيده بود و من فقط وقتايي که آفتاب غروب ميکرد يادم ميفتاد که بايد عوضش کنم... تازه اون موقع هم آباژور کنار اتاق رو روشن ميکردمو کارامو انجام ميدادم... بعدش روز از نو و فراموشي از نو.... امروز يآدم مونددددد و از خونه 2 تا لامپ آوردم ! آخي ... چه حس خوبيه روشنايي...... ميگن بشر بعد از 5 هزار سال از خلقتش تازه آتيشو کشف کرد !!! يعني 5000 سال توي تاريکي و سرما زندگي ميکردن !! فک کن ن ن ن ن ن ن !!!! حالا بسه.. ديگه فک نکن.

ديروز دو بار اس ام اس اومد درمان ناتواني آقايان !!! تا حالا فقط توي ايميل واسم انواع و اقسام  بلند کننده .. کوتاه کننده ..نازک کننده .. کلفت کننده .... دراز کننده .. حجم دهنده و باريک کننده ..لاغر کننده ......فر دهنده .. حالت دهنده ميومد...حالا دو بار توي يه روز واسم اس ام اس اومد !!! خواستم زنگ بزنم بهشون که دوست عزيز.. يه روز بيايد دفتر من... بريم توي يه اتاق با هم يه صحبتي بکنيم. از نزديک شما رو زيارت بکنيم..... و شما وسايلو ابزارتو نشون بده.. منم ............. بعدش اگر لازم بود..من دربست در خدمت شما.. حتي افتخار نصب در محل رو هم اشانتيون ميدم به خودتون !!! ولي واي به روزي که نياز نباشه ... اونوقته که من خودم با کمال ميل عمليات نصب رو روي شما انجام ميدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 10:15  توسط متولد دهه 50  | 

پنجشنبه ي خوب

سلام 

صبح بخير

اوضاع و احوال ما که روبراهه ..خدا رو شکر... اميدوارم براي شما هم روبراه باشه....

پنجشنبه و جمعه روزهاي خيلي خوبي بودن.... و صد البته بيشتر پنجشنبه !! 

از همين تريبون از دوستاني که شرمنده فرمودن و چه در اينجا و چه در اونجا و چه به صورت عمومي و چه به صورت اونجوري و باز چه در فيسبوک و چه در فيض بوک ما رو چوبکاري فرمودن بينهايت تشکرجات ميکنيم. در نهايت از خانواده رجبي و بچه هاي پشت دوربين و واحد تدارکات و تله سينمايي و صدابردار و دستيارانشون هم متشکريم. ايشالا توي عروسيهاشون بتونيم جبران کنيم... يکي از دوستان هم Ecard فرستاده بودن که من بينهايت ازشون ممنونم... فقط نشناختمشون !!!

مهموني روز پنجشنبه داشتيم و قرار شد که غذا از بيرون بگيريم و مادر گرامي فقط برنج بذارن ... شمردم ديدم حدوداً 40 نفر هستن... برنامه تا شب چهارشنبه اين بود که ييهو صبح با صداهاي آشپزخونه بلند شدم !  ديدم پدر جان رفتن خريد رو انجام دادن و مادر گرامي هم دارن غذا ميپزن ! فهميدم که در اولين لحظات صبح تصميم عوض شده و مادر گرامي تصميم گرفتن خودشون غذا بپزن !!! حالا هي از من اصرار که بابا اين چه کاريه.. از ايشون اصرار که اينجوري بهتره ! لذا غذا شد زرشک پلو با مرغ و باقالي گلو با ماهيچه ! از اونطرف هم دوستان منو داده بودن که ما حتماً آش هم ميخواي توي خونه ي شما بخوريم... پس ، آش هم به غذا ها اضافه شد ! 

شب مهمونا تک تک اومدن... و جمعمون جمع شد... خيلي وقت بود که اينطور دور هم نبوديم.... هر کسي خوشحاليشو  از اينکه اين جمعيت با هم يه جا هستن ، يه جور نشون ميداد... انصافا هم دل همه واسه همه تنگ شده بود.

پذيرايي با و کيک و شربت و يه خرده بعدترش هندوونه و اگر کسي ميخواست چايي شروع شد.......بعدش  به حرف و گپ و صحبت و اينا.... صدا به صدا نميرسيد !!!!! 

موقع شام که شد ... همه متفق القول بودن که چه کار خوبي کردين که از بيرون کباب و جوجه نگرفتين ... اين روزا همه اينطوري مهموني ميدنو از بيرون غذا ميگيرنو غذاي خونگي خيلي کم شده و اينا...تازه اين صحبتا تا وقتي بود که هنوز شروع به خوردن نکرده بودن.... اولين قاشق توي دهن رفتن، همانا و خودم به شخصه ديس خالي برنج و مرغ و ماهيچه رو بردم توي آشپزخونه.... يعني شما بگو دريغ از يه پياله ي غذا که اضافه اومده باشه !!! همچين جارو کردن و خوردن که انگار نه انگار روي اين ميز قبلش چنتا ظرف غذا چيده شده !!!

بعدشم يه ظرف خربزه و بعدشم چايي و بعده بعدشم بستني ... نوش جون همشون....

يک سال به سن اين حقير سرپا تقصير اضافه شد ... خدا به خير بگذرونه باقيشو.... آمين ن ن ن 

در کل روز خوب و پر انرژي و شلوغي بود...و فقط خستگيش براي مادر گرامي و پدر جان موند که از همينجا دست جفتشونو ميبوسم. خدا سايه همشونو روي سر ما نگه داره و اونايي رو هم که از بينمون رفتن..يه جاي خوب بهشون نزديک خودش بده .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 10:50  توسط متولد دهه 50  | 

معده درد بد چيزي است!

سلام

صبح بخير

توي فک و فاميل نزديک،  غذاي من از همه بيشتره.. توي خونه که اصلاً يه بشقاب دارم اندازه يه ديس... توي اون غذا ميخورم ..ولي هيژژژژ هم نميدونم چرا وزنم اضافه نميشه... چه زماني که ورزش ميکنم.. چه زماني که نميکنم.. اصلا ربطي به کردن يا نکردن نداره.. ورزشو ميگم.....ربطي به خوردن و نخوردن هم نداره..ايندفعه غذا رو ميگم.... لُپ مطلب اينکه غذا خوردن يکي از تفريحات سالم منه... 

از روز جمعه که بعد از تميز کردن انباري اومديم بالا.... واسه ناهار.. جاتون خالي مادر گرامي آبگوشت گذاشته بودن.. از توي همون انباري هم يه شيشه سيرترشي پيدا کردم... فکر کنم هفت يا هشت ساليش ميشد... توي دهن که ميذاشتي ، لامصب عين قند آب ميشد.... خلاصه بودن همون سير ترشي و فلفل در کنار آبگوشت باعث شد غذا بخورم در حد يه ...... 

جوري که تليت يا تيريت رو هم ميذاشتم لاي نون و لقمه ميگرفتمو ميخوردم....... داستان از اينجا به بعد شروع شد..... بعد از ناهار.. حس کردم که زير جناغ سينه ام انگار غذا گير کرده و نرفته پايين... خلاصه درد مختصري داشت... هرچي گذشت درد بيشتر شد.. تا دو روز عرق نعنا و اينجور چيزا رو خوردمو به خاطر دردش از لذت عذاخوردن افتاده بودم ... که ديدم اينجوري نميشه... ديروز با قسم و آيه مادر گرامي رفتم دکتر ...

دکتر جان معاينه فرمودن و گفتن التهاب معده اس.. چيزي نيس..خوب ميشه..بعدش دکتر پرسيد آدم عصبي هستي؟؟ گفتم من؟؟؟ عمراً ..بيخيال تر از من ..باز خودمم!! گفت خوبه...ولي نبايد غذاهاي محرک بخوري ..بعدشم پرسيدن آمپول ميزني؟؟؟ منم بيخبر از همه جا با خودم گفتم الان يه دونه مينويسه ديگه... گفتم بلي... گفت خب برات سه تا آمپول مينويسم..برو دو تاشو همين الان بزن... با دو مدل قرص.... ولی خدا وکيلي تا حالا درد معده نداشتم !! عجب چيزيه لامصب .....

کلن از تزريقاتيه خانوم ميترسم !! حس ميکنم خيلي وارد نيستن !!! بعدشم دق و دليشونو سر باسن مبارک آقايون در ميارن !! از شانس منم تزريقاتي خانوم بود !!!! دل به دريا زدمو رفتم از داروخونه دارو ها رو گرفتمو تا برگشتم..ديدم که شيفت اون خانوم تموم شده و يه آقا جاشون وايستاده.... خدا رو شکر کردم که اين فرشته ي نجات رو فرستاد ....

 دست اين آقا آمپوليه درد نکنه ... يه دونه در نيمکره شرقي زد...يه دونه در نيمکره غربي...... ولي خداوکيلي انصافا همچين زد که من هيچي نفهميدم..فقط گفت بيا پايين..تموم شد... آقاي آمپولي اگر اينجا رو ميخوني..دست گلت درد نکنه... 

خلاصه که آمپولا رو زدمو قرصا رو هم شروع کردمو الان يه مقدار.....بفهمي نفهمي حس ميکنم که حالم بهتر شده !! و حس نوشتم دوباره اومد سراغم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 10:52  توسط متولد دهه 50  | 

انباري

سلام

ظهر بخير..... اين شنبه ها عجيب مکافات عُظماس ها...... نه؟؟؟

ديروز کوه تعطيل بود... هم يه عزيزي گفتن هوا آلوده اس.. واسه همينم من نرفتم.. تازه به شدت گرم بوددددددد...

صبح با صداي بابا از خواب بيدار شدم که داشت گلدوناي توي خونه رو آب ميداد... به طرز عجيبي ، پدر و مادر گرامي علاقه به گل و گياه دارن.. و ماشالا هر چي هم که نگه ميدارن..رشد ميکنه عين چي .....

مثلا يه گل داريم از اينايي که برگاشون سوزنيه ... و دست آدم رو به فنا ميده... فکر کنم تا سقف اتاق 10 الي 15 سانت ديگه فاصله داره..هيولايي شده واسه خودش که نميشه ديگه تکونش داد.

خلاصه... ساعت 8 صبح ابوي بيدارم کردن... ولي هي توي رختخواب اينور اونور ميشدم... خدا پدر وايبر رو بيآمرزه !!! آدم واردش ميشه..معلوم نميشه کي زمان ميگذره... 

دارم ريش ميذارم...... و تنها مزيتش کمتر شدنه زمان دوش گرفتنه که ديگه نيازي به اصلاح هر روزه نيس !! رفتم دوش گرفتم که مادر گرامي فرمودن که امروز قراره انباري رو تميز کنيم....

بنده و پدر گرامي در خدمت ايشون رفتيم توي پارکينگ.... تا در  انباري رو باز کرديم.. ديدم اوووووووه... سوسک و عنکبوت داره از در و ديوار بالا ميره.. از اونطرف اسپري هم نميشد زد..چون قرار بود همونجا کار کنيم... يه دمپايي دست من..يه دمپايي دست بابا... هي شالات شلوپ...هي تق ..توووق .. هي ميزديم اينور ..هي ميزديم اونورر... تازه اين ورودي بود.. انباري ما از اين مدل درازاس ! که حدوداً يه متر و نيم عرض و 3-4 متر عمق داره... اون ته هم چون زير راه پله اس... سقفش خيلي کوتاه ميشه..شايد قد سقف به يک متر هم نرسه.. و فضا خيلي خفه و بسته اس... نورم که نبود.... توي تاريکي فقط به هر چيزي که به نظرم ميومد سياهي باشه و شبيه جک و جوونور ميزدم روش ... 

اينا که تموم شد..حالا نوبت به بيرون کشيدن اسباب و وسايلي و کارتُناي کتابايي بود که دست به هرکدوم ميزدي... از توش دو سه تا ميپريد بيرون... خلاصه آقو جرياناتي داشتيم ما با اين حشرات ت ت... بيا و ببين.. فکر کنم 20-30 تايي سوسک کشتم..خودم به تنهايي...آمار بابا دستم نيس... ولي نسل کشي کرديمااا.... تا سال آينده که دویاره به اونجا سر بزنيم... ريختيم بيرون... تميز کرديمو کلي آشعال و دورريز از توشون پيدا شد..که اونا رو هم ريختيم بيرونو .... خلاص.

فقط من موندم در قلسفه اون همه قابلمه و ديس و ديگ و اينجور چيزا که هيچوقتم نفهميدم واسه چي نگهشون ميداريم !!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 11:47  توسط متولد دهه 50  | 

پوووووول

سلام

صبح بخير... ببخشيد يعني شب بخير !!!

صبح خبر دادن که به حسابمون پول ريختن ... خوشحال و خندون بيدو بيدو رفتم بانک.... ديدم راست ميگن ولي يک پنجم پولي که قرار بود بريزن رو ريختن... اين سازماناي دولتي فلان آدميزادو توي فلانش ميکنن تا بخوان تسويه حساب کنن.. به هر حال خدا رو شکر.... بازم خوبه که از زير خط فقر الان رسيديم به خود خط فقر.... به قول اون ديالوگ مشهور که ميگفت ما تازه چند خط هم پايينتر از خط فقر هستيم... اگر يارانه رو هم ندن که ميريم صفحه قبل !!!!! راستي يارانه ي منو بابا ميگيرن !!! پس من الان توي همون صفحه قبل به سر ميبرم؟؟؟

اينا که شوخي بود ولي جدا از شوخي... هميشه نه اونقدر ندار بودم و نه اونقدر دارا !! ولي دلم يه حساب پر پول ميخواد... صد البته که خود حساب به تنهايي کافي نيس... يه يه مغز درست درمون هم لازمه که روش درست پول خرج کردن رو هم بتونم تشخيص بدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 10:8  توسط متولد دهه 50  | 

مطالب قدیمی‌تر