حوله

23 خرداد نو و سه

سلام

عصر شنبه بخير.... اوضاع و احوال همگي خوبه ؟؟؟ مال ما که خوبه ! مال شما چطوره؟؟؟؟ البت هر وقت بحث از مال آدم ميشه !! بعضي منحرفين و منحرفات فکراشون به جاهاي ناجور و غير شرعي هدايت ميشه که انشالله خداوند همگي رو به راه راست هدايت کناد !

بودمو نبودم... ي,ني بودما ولي حس نوشتن نبود... يه تنبلي و رخوت !! که فقط روز رو به شب ميرسوندم و همين ! کار و کار و کار !!! ولي خودمم از اين وضعيت نابهنجار و تخ.... خسته شده در صدد تغييرات براومدم !

اول اينکه استاد موسيخي رو عوض کردم..حالا شده يه پسر جوون و خيلي باحال ... 

دوم اينکه با خودم قرار گذاشتمو الان دو سه هفته اس که هر جمعه ميرم کوه ! اول صبح جمعه ها... فعلا شايد بهترين کاري باشه که انجام ميدم.... ماجراهاي قشنگي هم توي اين دو سه بار کوهنوردي پيش اومده که اگر اين حس لعنتي ول کنه ! ميامو مينويسم.... فعلا غرض اعلام موجوديت و زندگاني بود تا بعد ! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 18:41  توسط متولد دهه 50  | 

عکس راديولوژي

سلام

ظهر بخير

اين دلار چرا پايين نمياد پس؟؟؟؟؟ عجبا !

رفتيم خونه خاله....  در جوار پسرخاله و پسرعمو !!

آقا پسرخاله ي من يه خرده توي کتفش انحنا داشت... يعني يه چيزي شبيه گوز يا قوز ! دکتر براش يه دونه از اين وسايلي رو تجويز کرده بود که بايد تنش ميکرد تا کم کم انحنا بدنش درست بشه .. نميدونم اسمش بريس ... براس ... بُرُسه ! ولي يه چيزي شبيه زره از جنس پلاستيکي با ميله هاي فلزي که توش داره تا تن رو صاف نگه داره...

القصه... پسرخاله جان الان نزديک 8 ماه که دارن اين وسيله عجيب رو تن ميکنن و انصافا هم از گوزش يآ همون قوزش کم شد ! جالبيه ماجرا عکسي که ديروز آورد تا به ما نشون بده که زاويه کمر و کتفاش درست شده... ! 

يه عکس راديولوژي بود که .. توي نور گرفته بودمو داشتم نيگاش ميکردم که ديدم اي دَدَم وايييييييي.... چي ميبينم !!! 

دکتر عکاس شيطوني کرده بودو به جاي اينکه از کمر به بالا عکس بگيره... فيلم رو جوري تنظيم کرده بود که تا 10 سانت پايین تر از ناف هم توي عکس راديولوژي ديده ميشد.. حالا شما حدس بزنيد من فيلم رو بالاي سرم ..و توي نور گرفتمو توي نور چه چيزايي از پسرخاله جان رو ديدم !!!! البت به صورت سيآه و سفيد و توي عکس راديولوژي با تمامي امعا و احشا !!!!!! استغفرالله !!!

با ديدن صحنه تصميم گرفتم از اونشب تنها توي اتاق بخوابمو در رو قفل کنم !!! تا عزت و شرف و جانم حفظ بشه !!!

ميريد راديولوژي به طرف بگيد که اون پايين مايينا رو عکس مکس نگيره !!!!!!!!! 

نظرات رو به زودي ميجوابيم انشالله !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 14:13  توسط متولد دهه 50  | 

پسرخاله !

سلام

چه عصر ابري و گرفته اي !! مخصوصاً اينکه آهنگ يادگار دوست شهرام ناظري هم بغل گوش ت بخونه و هي بگه :  حقا که غمت از تو وفادارتر است !

اين دو روز هي اومدمو نوشتم..هي ثبت موقت کردم ... از نوشته هام خوشم نيومد... فعلا اونا به صورت موقت جا خوش کردن توي قسمت مطالب قبلي ....

ديشب اولين شب رو در خدمت پسرخاله جان بوديم !! از اونجايي که پسر عمو ي بنده هم با پسرخاله از نظر سني نزديک و همينطور رفيق هستن ! ايشون رو هم با خودم بردم !! شديم 3 مرد جوان ... در يک خانه ي خالي !!! چه شوددددد......

منطقه ي مورد سکونت خاله جان در قسمت هاي شمالي و بالايي تهران قرار داشته و من جهت حضور در اونجا ها بايد ويزا تهيه کنم وگرنه ما بچه هاي پايين مايين رو کي اون بالا ها راه ميده !!! البت که بيخود ميکنن اگه نخوان راه بدنا ! 

به صورت مخفيانه و با اتوموبيل مسکوني ... شبانه عازم منطقه ي مورد نظر شديم... از دور به پسرخاله گفتم ريموت در پارکينگ رو بزن..من يه کله برم توووو ..تا مورد رصد قرار نگيريم... چقدر هم فضول زياد داره !!!!! ولي خداوکيلي کمترين ماشين توي پارکينگ .... يه آزارا بود ... موندم کي شوهر خاله ي گرامي فرصت کردن خودشونو از جمع صميمي و متوسط الحال ما کنده و به جرگه ي مايه داران بپيوندن !!

شب اول سفارش پيتزا بودو بعدشم چايي و ولو روي کاناپه ي بزرگشون جلوي تلويزيون... امشب برم ببينم چه خوابي برام ديدن اين دو تا گولاخ !!! به من ميگن عمو علي ! يکي از مزيت هاش اينه که چون جفتشون با من نزديکن... هي دستور و اوامر عليحضرت حوله رو گوش ميدنو فقط کافيه يه چيزي بگم تا به قول خودشون ... عمو علي وقتي ميگه...ديگه بايد انجام بشه ! هي اينو بيار ...چشم... اونو بيار ...چشم.... خلاصه که بد نميگذره ! شما هم دوس داشتين به عنوان مهمون ميتونم ببرمتون ها... مهمونه عمو علي...روي سر همه جا داره !

خدا اين مهر و محبت و صفا و صميميت رو از ما نگيره انشالله !!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393ساعت 17:42  توسط متولد دهه 50  | 

ساختمان اداريه ما !

سلام

صبح بخير..خوبم..ديشب با اينکه ورزش بودم ولي خوابم نميبرد.... 

عجبا ! بگير بخواب بچه !!! جمله اي بود که هي با خودم تکرارش ميکردم.

صبح بابا رو رسوندم دم بيمه... کار داشتن... خودم اومدم دفتر... ساختمون ما يه مجتمع 16 واحدي يا شايدم 17 واحديه... همشونم اداري و درهاشون باز... و امروز که از پله ها بالا ميومدم ... جملاتي بود که داشتم ميشنيدم...

طبقه همکف، واحد يک : سلام احمد... چطور مطوري پسر ... حال و احوال واحد يک با سرايدار ساختمون.

طبقه همکف، واحد دو : نه بابا ..اون چک رو که من عمراً پاس کنم....

طبقه همکف، واحد سه : خدا خيلي بهش رحم کرد ها ...... 

پاگرد طبقه همکف تموم شد و رسيدم به طبقه اول: 

طبقه اول، واحد چهار : براي درست کردن مرغ شکم پر بايد .... 

طبقه اول، واحد پنج: دفتر يه وکيله که معمولا بسته اس... لذا صدايي هم نمياد.. من نميدونم اين بابا کي کار ميکنه !!!

طبقه اول، واحد شيش: صداي زنگ ممتد تلفن مياد و کسی انگار براش مهم نيس تا بهش جواب بده...

پاگرد طبقه اول تموم شد و رسيدم به طبقه دوم: 

طبقه دوم، واحد هفت: صداي يه زن و مرد از پشت در مياد .. انگار اينجا رو مسکوني دارن استفاده ميکنن !
طبقه دوم، واحد هشت: يه در هميشه بسته اس... نفهميدم توش چه خبره... هيچي هم معلوم نيست !
طبقه دوم، واحد نه: يه آقاي دکتر دندونپزشک ... که بعد از ظهرا مياد اينجا... از توش صداي جاروبرقي و آواز خوندن کارگري مياد که صبح به صبح مياد و مطب رو تميز ميکنه...

پاگرد طبقه دوم تموم شد و رسيدم به طبقه سوم: 

طبقه سوم، واحد ده : اينجا هم يه وکيله ولي همزمان با رسيدن من به در يک بانوي فرهيخته و بسیار شيک ! داشتن در رو باز ميکردن که برن تو !

طبقه سوم، واحد يازده : يک شرکت قطعات کامپيوتري که چنتا جوون توش کار ميکنن... صداي خنده و کرکرشون ميادددد .... انگاري يه پيک موتوري هم اون تووئه و دارن با ايشون به مزاح و شوخي ميپردازن !!! انشالله که شوخياي خلاف شرع و شرح نميکنن !

طبقه سوم، واحد دوازده: يه شرکت تبليغاتي که صاحبش تنها کار ميکنه و معمولا شبا همينجا ميخوابه ! حتي دو سه بار با زيرپيراهن از اين سفيدا !!! ديدمش !! از اونم صداي آواز ميآد... البته سنتي .... 

پاگرد طبقه سوم تموم شد و رسيدم به طبقه چهارم: 

طبقه چهارم، واحد دوازده: اينجا هم يه سالي ميشه که بسته اس و هيچ رفت و آمدي نميشه..ملت چه پولايي دارن... دفتر کار و انداختنو رفتن !
طبقه چهارم، واحد سيزده: همسايه ي ما ميشه.. يه شرکت حمل و نقليه.... صداي منشيشون مياد که داره بلند بلند با تلفن حرف ميزنه..يا بهتر بگم دادددد ميزنه !!!! صاحبش آذريه و وقتايي که ميبينمش زورکي ميخواد با من ترکي حرف بزنه !!!!
طبقه چهارم، واحد چهارده: اينجا ديگه دفتر خودمه !!! صداي بوق فکس مياد... نميدونم کدوم آدم خوشحالي اول صبح برام فکس فرستاده که رفته توي مموريش و اين اينجوري داره خودشو ميکشه !!!

يه طبقه بالاترم هست که ديگه به من ربطي پيدا نميکنه که !!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 9:31  توسط متولد دهه 50  | 

اضداد

توي يه سايت زده بود : 

حراج واقعي بدليجات.... داشتم فکر ميکردم چه جمع اضدادي شده !!!  واقعي و بدلي !

بعدشم مگه حراج بدلي واقعيجات داريم؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 17:29  توسط متولد دهه 50  | 

منو بابا

سلام

صبح بخير.... حال و احوال خوبه؟؟

اوضاع ما هم خوبه.... ديروز تمام کارهايي که بايد انجام ميشد... انجام شد.. البته تاييديه سايت ماليات بر ارزش افزوده رو ساعت 1 نصفه شب و از طريق اينترنت خونه تونستم بگيرم !

نميدونم قبلنا گفته بودم يا نه.... 

شرکت ما تقريبا يه کسب و کار خانوادگيه که منو برادر با توجه به رشته ي تحصيلي و کاري که بلديم راه انداختيمش... دقيقا با سرمايه ي 500 هزار تومن ! و بعدشم که خدا بده برکت وام بانکي و سود هاي نجوميشو که باعث شده تا الان هرچي کار ميکنيم ، بهره بانکي بديم ! ولي لااقل سرپا هستيم !

از سال 89 تا الان... 3 سالش پر شده و الان وارد سال چهارمش شده.... خدا رو شکر لااقل اگر سودي هم تا حالا نداشته... بدهي هم به کسي نداريم !!!! 

يه فکري افتاده توي کله ام از صبح.... البته بهتر بگم از زير دوش.... هر کسي يه جايي واسه فکر کردن داره... و معمولا فکراي من زير دوش اول صبحم ميان سراغم. البته فکراي صراط مستقيم ! و لا ابداً الافکار الشيطان الرجيمي !!!

و حالا فکر :

از وقتي که اخوي رفته خارجه... بابا صبح ها با من ميان دفتر که کمک حال من باش.. تا حدود ساعت 2 بعدازظهر... فکر کنم قبلنا گفته بودم که پدر گرامي بازنشست شدن.... الان هم براي سرگرمي هرزگاهي پيش دوستانشون ميرنو بهشون سر ميزنن که بيحوصله و الکي خونه نباشن.. و فعلا هم يک ماهه که به بنده افتخار دادنو با من ميان دفتر... 

حالا از صبح هي دارم ميفکرم که با بابا صحبت کنم که بابت از صبح تا ظهر اومدنشون ، يه پولي از شرکت برداشت کنن ... ولي نميخوام يه جوري باشه که ايشون هم ناراحت بشن... و همينطور ميخوام که شکل و شمايل خوبي داشته باشه.... هنوز نميدونم به چه اسمي يا چجوري باهاشون مطرح کنم.... تا از شان پدري ايشونم کم نشه و وجهه خوبي داشته باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 10:5  توسط متولد دهه 50  | 

ته تهش چي؟؟؟

سلام

ديشب بعد از باشگاه رسيدم خونه.. شام استانبولي بود ... با سالاد کاهو... بسيار بهم چسبيد... البت مامان ميگه اين غذا سردش خوشمزه تره... ولي من هيچوقت نفهميدم بعضيا چجوري برنج سرد و تيکه تيکه رو با ميل و رغبت تمام ميخورن ! 

بعد از شام... بابا با فيسبوک مشغول بود و مامان با گوشي ! هر دو هم سوالاي تخصصي ميپرسيدن .. ديگه خانواده مون خيلي داره قرني 22 ميشه .... مامان ميپرسيد که توي وايبر چطور ميتونه يه مطلب رو براي کس ديگه اي بفرسته و بابا هم ميگفت چرا توي فيسبوک فلش پلير اجرا نميشه !!! 

حدود 12 بود اومدم توي اتاق خودم... با گوشي ور ميرفتم تا اينکه نفهميدم چطور خوابم برد...

امروز 31 فروردينه و اين روز براي شرکتا يعني بيچارگي ! بدبختي..بدو بدو...

صبح اداره دارايي براي ليست ماليات بر حقوق ... محيط خيلي مردونه اس ولي بعضي از خانوما با يه سيستمي ميان که تمام مراحعين که طبق شماره اي که دستگاه ميده به 250-300 نفر ميرسن !!! همشون برميگردن ! البت از يه نظر خوبه ها... ديگه داريم به اون سمتي ميريم که هيچ چيز برامون عجيب يا باور نکردني نيس..هرچيزي يا هر تيپ و قيافه اي برامون عاديه ! ولي واسه خودم هميشه سواله که خوده اون خانوم سختش نيس ييهو 100 نفر برميگردن طرفش آيا ؟؟؟؟

دستگاه خوند 1027 و شماره اي که روي کاغذ دست من بود... نوشته شده بود 1232 و ساعت گرفتن شماره حک شده بود 8:47 دقيقه ... يعني دويست نفر آدم جلوي من بودن ! در اينجا بود که ياد تکنولورژي خريداري شده افتادمو ... درش آوردمو شروع به بازي باهاش کردم !! البته منظور موبايل .. نه چيزه ديگه !

حدود 11 نوبت من شد... برگه رو با سي دي دادمو آقاي مسئول هم يه شماره اي روي برگه نوشتو.. ما را بخير و ايشونو به سلامت...

رسيدم دفتر.... حالا نوبت بحثاي ديگه اي بود که هم از حوصله ي شما خارجه... هم از نوشتنه من... مربوط ميشد به فاکتور فروش و خريد و زنگ و تلفنو اينور و اونور.....

الان که روز داره تموم ميشه.... دارم فکر ميکنم آخرش که چي !!!!!!!!!!! اين همه بدو بدو ... درگيري...معطلي ...ته تهش چيه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 17:24  توسط متولد دهه 50  | 

فعلاً تسميمه ! هنوز به تصميم نرسيده!

سلام

آخر ماه فروردينه و دوباره گرفتاري هاي اداره دارايي و بيمه و ارزش افزوده و خريد و فروش فصلي و هزار تا گل و بلبل ديگه....

روي اينا اضافه کنيد تماس مدام مشتريايي که هنوز جنساشونو تحويل نداديم ... و همينطور مشتريايي که جنساشونو داديم و هي بهشون زنگ ميزنيم که بياييد پولتونو بدين... و بعدش بانک که همين روزاس که زنگ بزنه که بيا قسط وام شرکتو بده... نامردا 30 % بهره ميگيرن..يعني براي وام 150 ميليوني خودتون حساب کنيد چقدر برگردونم ! 

و همه ي اينا جمع بشه و آخرين روز ماه هم بشه روز مادر ! که صد البته اين مورد بر تمام موارد فوق و نامبرده ارجحيت داشته ..دارد و خواهد داشت..اين نکته فراموش نشه ! 

خاله جان زنگ زدن دارن ميرن دُبي... پسرشون رو نميتونن ببرن... چون امسال پيش دانشگاهي هستن و هنوز سربازي نرفتن ! گفتن که پسرشون هم تنها به بنده افتخار دادن که برم پيششون بمونم ! حالا قراره 3-4 شب برم نزد پسرخاله و مواظب باشم تا دست از پا خطا نکنن ! به قول خودش ميگفت علي يکي بايد مواظب خودت باشه.حالا منو دارن ميسپرن دست تو ! نميدونم لامصب اين علاقه و محبوبيت رو خدا کي در وجود زي وجوده من قرار داده !!!!!!

فعلا که پسرخاله از موندن در کنار من خوشحالتره تا رفتن به دبي..خدا بخير بگذرونه ببينم چه خوابي برام ديده...

امروز احتمالا هم برم مايکرو فر رو بگيرم هم يه تيکه طلا براي مادر گرامي... چون هرچي فکر کردم عقلم به جايي قد نداد که بتونم از بينشون انتخاب کنم !!!!!! به قول اون جمله ي معروف خودم هنوز تسميمه.... و تصميم نشده !

راستي روز بانو بر شما و تمام بانوان، دختران ، مادران، دوشيزگان ، خانوم ها ، مادربزرگان و کليه جامعه ي اُناث جميعا مبارک باشه !

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 16:8  توسط متولد دهه 50  | 

چي بخرم؟؟؟؟؟

سلام و درود

حال احوال خوبه ايشالا؟؟؟

ما که خوبيم و دعاگوي همه ي دوستان و حتي دشمنان و عزيزاني که مايل نيستن سر به تن اين بنده ي حقير سرپا تخصير باشه !

يه سوال.. بعد از خريد موفقيت آميز گوشي واسه مادر محترم ... نميشد اونو تا روز مادر نگه داشت ..خيلي مونده بود ! حالا توي ذهنمه که براشون يه مايکروفر بخرم... نظرتونو بهم ميدين لطفن ؟؟؟؟ يا مايکروويو يا سولاردام!!! 

چه چيزايي اومده ها... جل الخالق !

لازم به ذکر است که پدر بنده يه خرده با اين تکنولورژي مخالفه.. ولي از وقتي توي دفتر راحتي کار باهاش رو ديد... به نظرم مخالفتي نميکنه اگر بخوام بخرم...

مارک بگيد... ليتراژ بگيد.... ( براي يه خانواده ي 3 نفره ) ... بگيد از کجا ميشه با قيمت خوب خريد.. خلاصه زودي بگيد تا يکشنبه نيومده !!!!

منتظرما... راستي اگر کادوي ديگه هم به ذهنتون رسيد بگيد... خواهشمند است دريغ نفرماييد... حتي شما دوست عزيز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 13:46  توسط متولد دهه 50  | 

تکنولوررژي

سلام

ظهر بخير... خوبم.. شما چطوريد؟ خانوم ؟ بچه ها ؟ همسر ؟ آقا ؟ همه خوبن ؟

چقذه من از اين دنيا دور بودمو خودمم نميدونستم ها !!! 

اين گوشي جديد واقعاً نياز بود ! وگرنه ناکام از دنيا ميرفتم... به قول يکي از دوستان تکنولورژي يه چيزيه بر وزن نورولوژي يا راديولوژي ! از نياز هاي اوليه بشره ! و من واقعا تا به حال از اين نياز خودمو محروم کرده بودم ! 

هي به من ميگفتم وايبر خوبه يا اينستوگرام خوبه يا تانگو و هزار تا اسم خارجکي ديگه... ولي من فقط سر تکون ميدادم و بدون اينکه بدونم چي هس فقط نيگاشون ميکردم... الان که با دوستان در اين محيط هاي مجازي ارتباط دارم.. ميبينم که الحق و الانصاف که بسيار مطبوع و مطلوب و جالب و به قول ما خارحيا  ايت ايز وري اينترستينگ ميباشد.

حالا اينا رو بذاريد در کنار فيسبوک و اسکايپ .. ببينيد چي ميشه !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 13:3  توسط متولد دهه 50  | 

مطالب قدیمی‌تر