حوله

من خودم رفتني ام !

سلام

ظهر بخير...

فردا صبح خدا بخواد عازم يزد ميشم...

فعلا دارم تند تند کارامو ميکنم ....

تا برميگردم شيطوني نکنيدا !!!! 

تا بعد !

+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند 1393ساعت 14:14  توسط متولد دهه 50  | 

آقا يوسفه تاسيساتي

سلام و صد سلام..

ظهر بخير.... قضيه و پست "وان" ، "مان" رو ولش کن !!! از چهارشنبه درگير شدم اساسي ... در اولين فرصت ميام جواب نظرات رو ميدما ! 

يادم نيس قبلا گفته بودم يا نه... ولي کف دفتر ما ..از قسمت سرويس بهداشتي به سقف دفتر همسايه پاييني نم داده... اونروز مستخدمشون اومد که آقاي مهندس فلاني ميگه برو بگو چند لحظه تشريف بيارن پايين... 

منم چند لحظه تشريفمو بردم پايين.. ديدم اي ددم واي... سقف زردنبو شده اين هواااا... گچش هم يه خرده طبله کرده ... 

به آقاهه گفتم والا من که مستاجرم... ولي اجازه بدين با مالک صحبت کنم.. ببينم چيکار ميشه کرد... 

اومدم زنگ زدم به مالک .. که کجايي که سقف طبقه پايين داره ميريزه ... جرياني که دارم ميگم واسه دو شنبه اس... مالک گفت يه لوله کش داره.. ميفرسته که عمق فاجعه رو بررسي کنه.. گفت سه شنبه هستي... گفتم نه.. گفت چهارشنبه هم که تعطيله... پنجشنبه هم همينطور... پس ميمونه واسه شنبه... گفتم اوکي...

قرار شد لوله کش يه همون آقا يوسف قصه ي ما شنبه بيآد... سه شنبه که اومدم دفتر ... ديدم دوباره مستخدم شرکت پاييني اومد که مهندس چه نشستي ... که نم بيشتر شده !! دوباره تشريفمو بردم پايين و ملاحظات مربوطه رو انجام دادم..... يه خرده هم يه جاهايي از مهندس رو مورد نوازش قرار دادم که خيلي گير نده !!! بعدش دوباره اومدم زنگ زدم به مالک ساختمون... که آقا من تعطيلي 5شنبه ي خودمو لغو کردم... بگو اين بنده خدا بيادد...

قرار شد که 5شنبه بياد.... که انصافا هم اومد و معضل رو از نزديک بررسي کرد... گفت يا از لوله شوفاژه .. يا کف سازي سرويس بهداشتي .... رفت از توي ماشين وسايل آورد و يه خرده از کف دفتر رو با چکش و قلم کند و تراشيد... همينجوري داشت ضربه ميزد به کف که ييهو آب عين فواره پاشيد بالا !!! نگو لوله پوسيده... ضربه ي اين آقا يوسف هم مستقيم خورده روي لوله... يه سوراخ روي لوبه درست شده اين هوا !! گفت فلکه آب رو از توي آشپزخونه ببند... گفتم آقاجون اون که خرابه.. بسته نميشه... گفت برو زود به سرايدار بگو فلکه آب ساختمون رو ببنده.... آب هم همينجوري داشت قل ميزد بالا.. اونم آب گرم !!

اگر يه خرده ديگه دست دست ميکرديم... ميشد از اين حوضچه هاي درماني آب گرم در طبقه 4 ساختمون احداث کنيم... خلاصه تا من برمو به سرايدار بگم.. آب کف واحد رو ورداشت... اين يه طرف !! ما توي ساختمونمون دو تا دندونپزشک داريم.. ديدم داد دکتر درومد که بابا مريض زير دستم مونده !! آب ييهو قطع شد !!! فک مريض همينجوري باز !!! منتظره آب !!!

گفتم دکتر جان... چند دقيقه دندون روي جيگر بذار... تا اون بالا يه خاکي .... بريزم.... بعدش به مريض شما هم ميرسيم !! 

اومدم به آقا يوسف گفتم برادر من بجُنب که يه ملت معطل ما هستن... خلاصه که مهارت آقا يوسف به کارمون اومد...لوله هاي اصلي آب رو که متعلق به ساختمون ما بود قطع کرد و کور کرد. ... به سرايدار زنگيدم که حالا فلکه رو باز کن !!! 

چون محل نشت پيدا شد... آقا يوسف گفت الان گه 5شنبه اس... نميشه کاري کرد...قرارمون بمونه واسه شنبه... و چون لوله ها گوسيده بايد روکار لوله کشي بشه..... موافقت کردم... 

و امروز شنبه ! از صبح و در خاک و خُل در خدمت آقا يوسف مشغول کند کاري و دريل کاري و سولاخ زدن و لوله کشي !!!! 

تمام دفتر رو گند برداشته و شما صداي من رو از لابلاي تلي از گرد و خاک و غبار ميشنويد... دعا کنيد زودتر تموم شه اين بساط شلم شوربا !!!!

فعلا من برم ..چون آقا يوسف داره صدام ميزنه.

يا حق.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم بهمن 1393ساعت 13:26  توسط متولد دهه 50  | 

اختراع گرهام بل

سلام

بعد از ظهر سرد زمستوني بخير...

هوا يه نموره سرد شده.. نه ؟ 

ديروز همسايه پاييني شرکت ، در واحد ما رو زد... گفت مهندس از واحدتون آب ميآد توي واحد ما !!! 

با خودم گفتم اي ددم واي .... اينو ديگه کجاي دلم بذارم ؟؟ رفتم پايين و ديدم بعله !! يه زردي کمرنگي در سقف مشاهده ميشه... گفت مهندس چيکارش ميکني؟ گفتم والا من که مستاجرم... اجازه بدين با مالک صحبت کنم.. ببينم چه ميشه کرد.... فکر بنايي و خاک و خل .... هي واي ي ي ي ي

و اما امروز

تا ظهر اينترنت وصل بود... از شاتل گرفتم ولي هميشه با خودم فکر ميکنم که شايد سرويس جاهاي ديگه بهتر باشه !! کاش ميشد امتحان کرد ! 

ييهو ظهر ديدم روي علامت مربوط به شبکه واي فاي روي کامپيوترم  يه دونه علامت زرد رنگ خوشگل نشسته... اينترنت قطع شد...  حدود 5 دقيقه صبر کردم بلکه وصل بشه که نشد... اومدم زنگ بزنم به پشتيبانيش... که ديدم پدر گرامي ميگن تلفن هم قطع شده !! تست کردم ، ديدم صحت داره... از اينور بوق آزاد نداريم.. از اونورم هرکي زنگ ميزنه.. اينور توي شرکت تلفن زنگ نميخوره...

تماس گرفتم با 17 واسه خرابي...يه خانوم مهربوني بود که هي توضيح ميداد که اول سيمکشي دداخل رو چک کنيد و اينا... اگر اومي نشد.. بعدش شماره رو وارد کنيم... براش وارد کردم... به اميد اينکه درست ميشه... هي نشستممم.. هي نشستم.. ديدم خبري نشد... دوباه زنگ زدم به 17.. دوباره همون خانوم مهربونه که فقط گوينده اس گفت شماره رو وارد کنيد.

وارد کردم.. گفت مشکل خط شما برطرف شده.... 

عه !! پس چرا من نميبيبم که برطرف شده باشه ؟؟!! دوباره و سه باره 17 رو گرفتم ... هربار هم که شماره رو وارد ميکردم ميگفت درست شده.. فکر کنم آخراش شاکي شده بود ... آخه تُن صداش يه خرده عوض شده بود.... کم مونده بود دفعه آخر خوده خانومه از توي گوشي بياد بيرون !!!

زنگ زدم به مخابرات مربوطه... گفت اگر درست نشد.. بيا اينجا ... پيش مسئول امور خرابي..آقاي کاظمي... گفتم حضوري؟؟ گفت بله.. حضوري بايد بيايد !!.. به شانس خوبم صلوات فرستادمو شال و کلاه کردم..به سمت مرکز مخابراتي.... 

پامو گذاشتم توو و رفتم جلوي کانتري که بالاش يه برگه چسبونده بود خانوم فلاني... سِمَت :  پاسخگو !!

تا اومدم دهن وا کنم بگم اين چه وضعيه .. ديدم بابا از شرکت زنگ زد که کجايي ؟ گفتم مخابرات... گفت تلفن درست شد.. بعدشم اينترنت راه افتاد.....بيا....  همين جوري بر و بر داشتم خانومه رو نيگا ميکردم.. گفت امرتون ! گفتم عرضي ندارم... و عين آدماي خوشحال از مرکز مخابراتي اومدم درفتر !!

آخه برادر من... آخه گراهام بل... آخه مخترع !! اين چه کاريه که با ما ميکني آخه ؟!!!! حيف که با ما نون و نمک خوردي وگرنه همين گوشي تلفن رو از طرف پهنش ...... استغفرالله.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم بهمن 1393ساعت 16:13  توسط متولد دهه 50  | 

وان !!

هنوز ذهنم آماده نوشتن اين موضوع نيس !! 

جاش خالي باشه تا در آينده نزديک نوشته بشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم بهمن 1393ساعت 15:58  توسط متولد دهه 50  | 

تموم شد.

سلام

ظهر همگي دوستان بخير

تمام پنجشنبه و جمعه مشغول برگه تصحيح کردن بودم... اين شد که نشد برم کوه.... بابت اين موضوع بسيار ناراحنم.چقدرم که اين دوستان و دانشجويان خزعبلات نوشتن !!! من نميدونم تراوشات ذهنيشون از چي نشات ميگيره !! خدا بخواد تقريباً تموم شده... از حدود 150 نفر دانشجو... 3 نفر افتادن ! اونا هم خداوکيلي برگه هاشون از دل شما و خودم سفيد تر و پاک تر بود !

دوم اينکه جدي جدي عيد داره نزديک ميشه ها... 

سوم اينکه خوشحالم که وسط اين هفته تعطيلي داريم... اگر اون فاميل وضع خوبمون که توي شمال ويلا داره.. اوکي بده... بريم سرشون چتر بشيم !!! 

سوم و نصفي اينکه يه بازي روي گوشي نصب کردم... شديداً بهش معتاد شدم.... Clash of clan ... خداوکيلي بعدتر از هر چيزيه !! معتاد ميکنه شديدددددددددددددددد. اصلا سمتش نيايد ها!

چهارم اينکه يه آهنگ يکي از دوستان برام فرستاد از احسان خواجه اميري ... حس خوبي باهاش داشتم... گفتم به اشتراک بذارمش.

http://s2.picofile.com/file/7960759565/Gozashteha.mp3.html

متن آهنگ : 

گذشته ها رو دوره کن روزای خوبمون گذشت

یه شب از اون شبای خوب چرا دوباره بر نگشت

تموم خاطرات تو گذشته و مرور من بدون تو به شب رسید

روزای سوت و کور من روزای سوت و کور من

بازم تو خواب من با من قدم بزن آروم و سر به زیر

میمیرم از غم و بیخود سراغم و از آدما نگیر

بازم تو خواب من با من قدم بزن آروم و سر به زیر

میمیرم از غم و بیخود سراغم و از آدما نگیر

دوباره بی قراریا دوباره گریه های من

نمی دونم چرا به تو نمیرسه صدای من

نگفته های قلبم رو نمی دونم به کی بگم

دلم همیشه روشنه دوباره میرسیم به هم

دوباره میرسیم به هم

بازم تو خواب من با من قدم بزن آروم و سر به زیر

میمیرم از غم و بیخود سراغم و از آدما نگیر

بازم تو خواب من با من قدم بزن آروم و سر به زیر

میمیرم از غم و بیخود سراغم و از آدما نگیر

----------------------

آخرين ديگه اينکه امروز با دوستي داشتم صحبت ميکردم... رشته کلام رفت سمت "وان حموم" ! و اينا.... با خودم فکر ميکردم يه پست تخصصي راجع به اين موضوع واقعا جاش توي وبلاگ خاليه !!!! 

پس اگر خدا بخواد پست بدي رو راجع به اون مينويسم... از ديد يک حوله !!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم بهمن 1393ساعت 13:22  توسط متولد دهه 50  | 

والا صحيح نکردم !

سلام

قبل ظهر بخير.... حال و احوال خوبه ؟؟؟

راستش از خدا پنهون نيس.. از شما چه پنهون... از صبح از دانشگاه 4 بار زنگ زدن ... و من باديدن شماره ي اونا جواب ندادم !!!

برگه ها رو تصحيح نکردمو اينا هم هي غر ميزنن که چي شد ؟ چرا نمره ها رو اعلام نميکنيد !!! والا صحيح نکردم... بلّا صحيح نکردم... عجبا !! خب بابا وقتي حسش نيس چيو صحيح کنم آخه ؟؟؟ خدا رو خوش ميآد با ذهن قاطي پاتي بشينم به بچه مردم نمره بدم؟؟؟ با اعصاب تعطيل بشينم برگه صحيح کنم ؟؟؟ نميآد خب ... خب زنگ نزن ن ن ن ن ن !!! به قول دوستي که ميگفت نفهم بفهم !!!! هيچي نشده...  الان به اعصابم مسلطم !

ديروز با يه عزيزي در مورد بيمه و اينا صحبت ميکرديم ... نميدونم قبلنا گفتم يا نه که بابت يه پروژه اي که انجام داديم با اداره بيمه به مشکل خورديم و الان خدا تومن پول ازمون ميخوان.. ما هم که نداريم که بديم... پولو ميگما ! 

يه سري اميدواري بهم داد... تا ببينم چيکار ميشه کرد.

يه کي از دوستانم توي نمايندگي ايران خودروئه... زنگ زد گفت ماشين پيش فروش ميکنن... دوس داشتم با همکاري خانواده محترم يه پرشيا بنويسم... ماشين بابا اينا خيلي ديگه به سر و صدا افتاده...  امروز پولوشو ريختم به حسابشون.. موعد تحويلشون تيرماه... خدا کنه تا اونموقع بقيه پولشم جور بشه !

 راستي ولمتاين يا ولنتايم يا ولتناين يا يه چيزي توي اين مايه ها توي همين ماهه نه ؟!!! اونوقت چي هست ؟؟چيکارا توش ميکنن ؟؟؟ يکي که وارده بيزحمت توضيحات مکفي رو مرحمت کنه لظفاً !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393ساعت 11:37  توسط متولد دهه 50  | 

هتل يا مسافرخانه يا مهمانپذير ... مسئله اينست

سلام

ظهر بخير

خوبين ؟ خوبم.

از صبح تا الان درگير پيدا کردن جا واسه شب موندن و اطراق براي نمايشگاهي که خدمتتون عرض کرده بودم.. بودم ! چنتا بودم بود !

بالاخره پيدا شد... راستي هيچوقت نفهميدم چرا بِلَخره رو بالاخره مينويسيم ولي بلخره ميخونيم ! يه هتل که چه عرض کنم .. يه مسافرخونه ي دو ستاره ي مدل سنتيه... تنها دلخوشيم اينه که نوشته بود محيط و فضاش خيلي سنتي و قديميه... دلم نميخواست توي اين هتل هاي لوکس 4-5 ستاره برم بمونم... اولن که پول خون باباشون رو ميگيرن... امکاناتشون در حد صفر ! و در ضمن خب اونا که هميشه و همه جا هستن... از يه طرف هم بافت شهر يزد رو دوس دارم...اون خونه هاي قديمي و کوچه هاي قديمي... ولي فکر کنم نهايتن بتونم يه هفته توي يه چنين جايي دووم بيآرم... 

طرف گفت شبي 100 تومن مهندس ... ولي شما بيا باهات راه ميايم !! يه خرده هول و ترس برم داشته!!! يعني چجوري ميخواد باهام راه بيآد؟؟؟؟  اميدوارم نقدي باشه !!!! گفتم پولو الان بريزم که رزرو کني؟ گفت نه ..نميخواد... بيا همينجا باهات حساب ميکنم !!! يا ابرفرض !!!!!! تهش به خودم گفتم نهايتش يه تجربه اس ديگه.. هرچقدر هم افتضاح باشه.. چند روز بيشتر نيس که.... البت از عکسايي که توي سايتش گذاشته بود... ميشد ديد که انصافاً تميز و مرتبه...

ازش پرسيدم پارکينگ دارين ؟ گفت ماشينتون چيه !! اولين بار بود اين سوالو يکي ازم ميپرسيد... گفتم چطور ؟ گفت آخه چون بافت سنتيه... ماشين شاسي بلند توي پارکينگ نميره !! گهفتم نه عزيزه دل برادر... ماشين شاسي کوتاه !!

بهش ميگم اتاق دو تخته ميخوام... ميگه به هم چسبيده يا جدا ؟؟!! گفتم نه اخوي ، جدا باشه..

استغفرالله ... آدمو به به چه فکراي منحرفانه اي رهنمون ميشن اين دوستان !!! البت هنوز تصميم نگرفتم که کيو با خودم ببرم يزد !!! مسافر يزد نبود ؟؟؟؟ يه نفر با ماشين شاسي کوتاه و تخت جدا !!!!

خلاصه که براي 3 شب و 4 روز رزرو کردم.. دعا کنيد ختم به خير بشه....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن 1393ساعت 13:21  توسط متولد دهه 50  | 

تمديد قرارداد

سلام

حال و احوال خوبه ؟

بابا يکي بياد منو از اين آهنگ جدا کنه !! خوده خواننده هم انقدر اينو گوش نداده که من دادم ! قضيه ما هم عين اون جريان روستايي و پوستين توي اب شده ! که ما ول کرديم.. پوستين ول نميکنه..

به عنوان مستاجر ، با مالک محل کارم به توافق رسيديم که سال ديگه هم در همين منطقه باقي بمونيم ... واسه مقدار افزايش کرايه .. خودمو آماده کرده بودم از 10% شروع کنم و تا 15 و نهايت 20 درصد متوقفش کنم ! ولي از قضا مالک اومد و نشست و گفت بببين مهندس ! اجاره ها امسال حدود 30% افزايش پيدا کرده !!!!! فکم افتاد ! خلاصه که به 25 درصد افزايش رضايت دو طرف حاصل شد البت دو طرف که چه عرض کنم ... من ته تهش ميخواستم بشه 20% .... به قول ما خارجيا .. anyway ..... خلاصه که دفتر تمديد شد. 

در نمايشگاهي در يزد حضور داريم ... بايد وسايل و ملزومات رو آماده کنم ... دست تنهايي يه خرده سخته ... ولي کاريش نميشه کرد. توي فکرمه با ماشين خودم برم ... فکر کنم اينجوري بيشتر خوش بگذره .

دو روز و در اسفنده ماهه... شايد با شرکت توي اين نمايشگاه ، وضعيت رو به افول اقتصادي ... پر نور تر بشه.

امروز پول دادم به يه هکر !! وايبرم که بلاک شده بود رو درست کرد برام !!! جل الخالق !!!!!!

خدا خيرش بده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم بهمن 1393ساعت 11:22  توسط متولد دهه 50  | 

خودم !

سلام

دوست دارم ماشينمو عوض کنم ولي پول ندارم ! چيکار کنم ؟ يه ماشين شاسي بلند دوس دارم ... ولي پول ندارم.. ... يا از اين مدل جديدا ! ولي باز خب پول ندارم.... هرچي فکر ميکنم .. اين گزينه پول ندارم مياد جلو ! 

روز هاي شنبه ميرم يه کلاسي ! نپرسيد چه کلاسي ! يه کلاسي ميرم ديگه ! استادش يه پيرمرد باحاله .... کافيه دو دقيقه ديرکني يا غيبت داشته باشي... ميندازتت گوشه رينگ و چپ و راستت ميکنه با متلک هايي که ميگه ! 

دارم فکر ميکنم شايد دچار افسردگي شدم ؟ به نظر شما شدم ؟ به احتمال زياد نه.. منو افسردگي ؟؟ ولي خب شمايي که ميگي شدم ... چرا شدم ؟ اگه مردي وايستا سر کوچه ! 

دوست مادر گرامي ، بانويي رو معرفي کردن جهت ملاقات و صحبت باهاشو در خصوص زندگي و تشکيل خانواده و اينا.... ميخواستم مثل دفعات قبل مقاومت کنما ! ولي بعدش ديدم نتيجه اش چيز خواصي نميشه ! فقط جو خونه و روابط با مادر گرامي دچار تغييرات ميشه ! خب چه کاريه برادر من ؟؟ ميرم طرفم ميبينم ديگه !  انقدر هم شرايط رو بغرنج نميکنم !

خوب نيس که آدم دو رو باشه ! نه ؟؟ ديروز از کلاس اومدني يکي از دوستان هم با من تا يه جايي هم مسير شد...راجع به يه قضيه اي مجبور شدم دروغ بگم ! الان عذاب وجدان دارم. چرا اينکار رو کردم ؟؟؟؟ مجبور شدن واسه دروغ گفتن هم از اون مضحک ترين دلايل دنياس !! به حماقت خودم خنده ام گرفته !

به قول اون جمله که ميگفت بد باش ولي خودت باش !ولي الان من خوبم.. ولي خودم نيستم !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن 1393ساعت 12:15  توسط متولد دهه 50  | 

منو موهام و برگه هام

سلام

خدا توفيق داد بالاخره امروز صبح تونستم پست بذارم ! 

چهارشنبه بعد از دو ماه و خرده اي دوري از آرايشگاه... تونستم برم پيش دوست آرايشگرم ... اسمش متين .. بچه خوب و باوقاري هم هست... متولد 60 يا 61 بايد باشه... ميدونم که يه پسر کوچولو داره به اسم رامتين... ازوقتي که ميرم توي مغازه اش يه بند، مهندس به .... ما ميبنده تا بيايم بيرون !!

مهندس خوبي؟ مهندس چه خبر ؟ مهندس اين مدلي خوبه ؟ مهندس چيکار ميکني؟ مهندس من فلان قضيه رو چيکار کنم ؟! مهندس ميخوام خونه رو عوض کنم به نظر شما کدوم ور برم ؟ مهندس فلان.. مهندس بيسار !

بهش ميگم برادره من .. نميخواد انقدر اينجوري بگي... همون علي بگو و خلاص... ميگه مهندس نميشه ! 

نشستم روي صندليش... گفت مهندس مثل هميشه ؟ گفتم نوچ ! ميخوام کوتاه کوتاه کني.. خسته شدم ! از من اصرار ... از اون انکار ! ميگفت بابا مدل مو بايد به شخصيت هر کس بيار.. خيلي هم بيربط نميگفتا.. ولي خسته شده بودم... گفتم متين من چشمامو ميبندم.. خودت هر کاري کردي... به خودت مربوطه... ولي منو از دست اين همه مو راحت کن ! 

چشمامو بستمو کله ي مبارک رو سپردم دست آقا متين... وقتي ماشين سلموني و قيچي روي سرم کار ميکرد... سبکي رو حس ميکردم و حس خوشايندي بهم دست ميداد..

زيرچشمي هم هرچند وقت يه نگاهي مينداختم ... که حاج متين روي سر مبارک چه اقدامي دارن انجام ميدن ... 

و وقتي کارش تموم شد و خودمو توي آينه ديدم... ديدم تازه شدم شبيه آدميزاد ! و سبک سر شدم ! 

دستت درد نکنه متين جان !

پنجشنبه هم پيش به سوي دانشگاه تا هم در آخرين امتحان مربوط به دانشجوهاي خودم شرکت داشته باشم... هم برگه هاي امتحانات قبل رو بگيرم... که اين مهم هم انجام شد ! فقط مونده عزاي تصحيح 200 برگه امتحاني با افاضاتي که دانشجويان محترمم برام فرمودن.

کسي خواست کمک کنه.. حاضرم بدم برگه صحيح کنه ها ! اعلام آمادگي دوستان الان مورد نياز است.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم بهمن 1393ساعت 10:44  توسط متولد دهه 50  | 

مطالب قدیمی‌تر