سلام و صد سلام
به يُمن اين روز خوب و گوش دادن به صداي نداي درونم و ساير نداهاي بيروني که البت اسم بعضياشون ندا هم نبودا !! .. که ميگفت چرا چيزي نمينويسي... تصميم بر اين شد که از خود چيزي در کنيم که هم صَدا داشته باشه و هم بو !!
اين شد که اومدمو نوشتم که :
هستم از نوع شديد و به صورت مَديد !
تک تک تون مواظب خودتون و بغل دستياتون باشيد.
به اميد آينده اي نزديک تا دوباره مثل قبل آدم بشم !( يعني بنويسم ).
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:52  توسط متولد دهه 50
|
سلام بر عزيزانه جان
سلام بر شکوفه هاي بهاري ( نميدونم چرا هنوز در نيومدن ! )
سلام بر روزهاي بهاري که آي ي ي ي ميچسبه بخوابي !!
سلام بر اين کفتر چاهي که الان نشسته توي بالکن و دارم ميبينمش !
سال نو مبارک .....
هنوز نفسهايي مي آيد و ميرود.. و خدا بخواد زنده ام ... ملالي نيست جز ........
در روزهاي آتي ميام و مينويسم...
تا روزهاي آتي ....
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 17:46  توسط متولد دهه 50
|
سلام
حال و احوال خوبه؟ نزديک عيد شده و سرما هنوز دست از سر کچل ما برنميداره....
نظريات موشکافانه ي همه ي عزيزانه جان رو جواب خواهم داد ... اگر عمري باشه... نوشته ي امروز يه نقل قول از ايميلي که به دستم رسيده..هرجند معمولاً تراوشات ذهن خودمو اينجا مينويسم ولي از اين مطلب بدم نيومد... ربطي به عيد نداره..ولي خب به لباس و اينا که ربط داره و مهمتر از اون به ذهن آدما !
يه ايميل امروز به دستم رسيد با عنوان شورت ! نوشته بود که شورت ها چند دسته هستن : براي جامعه ي نسوان و براي جامعه ي مردان ... و البت چنتا مثال هم آورده بود که با توجه به نوع مثالهاش از گفتنش اجتناب ميورزم ! از اين جا به بعدش حرفاي آقا يا خانومه نويسنده ميباشه :
" نوشته بود شورت مهمه چون انسان برای انتخاب خصوصی ترین چیزهایش، خودش تصمیم می گیرد و حرف دیگران برایش اهمیت ندارد. وقتی این «چیز خصوصی» اهمیت پیدا می کند، که در معرض دید عموم قرار می گیرد. جالب است که ما با این که می دانیم ممکن است شورتمان در طول روز دیده نشود (مگر چه اتفاقی بیافتد !!) بازهم چیزی می پوشیم که هم سالم و هم تمیز باشد. شورتی را می پوشیم که اذیتمان نکند. تنگ نباشد. گشاد نباشد. خودمان دست کم از مدل و رنگش خوشمان بیاید... وقتی یک شورت پاره پوره می پوشیم، در طول روز همه اش به این فکر می کنیم که چه قدر مؤذب و ناراحتیم. انگار همه دارند می بینند!
شورت آدم و شعور آدم (منظور همان طرز تفکر است)، شباهت های زیادی با هم دارند. طرز تفکر و شعور هم پنهانی ترین بخش ماست که وقتی حرف می زنیم یا چیزی می نویسیم، پیدا می شود. فکر کنید چه قدر بد است وقتی آدم شلوار ذهنش را با کلمات پایین می کشد و شورت شعورش را نشان می دهد و همه می بینند که آن زیر چه خبر است !!
همان طور که ما در کوچه و خیابان راه نمی افتیم و شلوار ملت را پایین نمی کشیم که ببینیم شورتشان چه مدلی یا چه رنگی است، شعور و درک و ایمان و عقیده ی افراد را هم نباید مورد تجسس قرار داد. به ما چه مربوط است که طرف در زندگی خودش چه کار می کند؟ به ما چه که زیر شلوار زندگی اش، چه شورتی را پوشیده است؟ به ما چه که راه بیافتیم و در به در و خانه به خانه، شلوار مردم را پایین بکشیم و از خصوصی ترین چیزهای زندگی شان سر در بیاوریم؟
هر کس برای خودش اعتقاداتی دارد. مدلی را انتخاب می کند. چیزی را می پسندد. وقتی هم لباسش را درآورد، این ما نیستیم که به او بگوییم : «اوه ! این دیگر چه شورتی است که پوشیده ای؟» بلکه او خود باید به فکر این قضیه باشد. ما فقط نگاه می کنیم و در نهایت به قضاوت می نشینیم. نه این که بپریم شورت طرف را بیرون بکشیم و مدلی را که خودمان دوست داریم، به لنگش ببندیم ! "
يه جورايي با اين حرف نويسنده موافقم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 18:48  توسط متولد دهه 50
|
سلامي چو عطر خوش دارچين !
من خوبم و شما هم خوبي؟
رفتم از اين دارچيناي فله اي گرفتم ... که شبيه پوست درخت ميمونه... بعدش هر بار که چايي ميذاريم يه کوچولوشو اندازه ي يه نخود ميندازيم توي قوري ... آقا بيا ببين لامصب چه ميکنه.. دل و هوش هرکي که ميخوره رفته....
ديروز آقاجون خونه ي ما بودن... بهشت زهرا ، سر خاک مادربزرگ و بقيه ي اموات برنامه ي ديروز بود... توي ماشين آقاجون ييهو برگشته ميگه علي خاصيت قهوه چيه ؟؟ بفرماييد اينم از اثرات ياد دادنه اينترنت به آقاجونه که توي اون پُست هي گفتين ياد بده... ياد بده.. حالا يکي بيآد اين آقاجونه ما رو توجيه کنه که آخه پدربزرگه من آدم که راجع به هرچي که توي اينترنت ميخونه که نميپرسه !!!
باز خوبه يه سري از سايتا فيلتره وگرنه من بايد راجع به خيلي از مسائل بوق دار و اينا توضيح ميدادم..تازه زمان پدربزرگ گرامي که درس تنظيم خانواده نبوده و ايشون هم تا اونجايي که من ميدونم اين درسو پاس نکرده..( از ۷-۸ تا عمه و عمو ميگما) ! اگه بپُرسه من چي بگم آخه... واسه ي پيرمرد بد آموزي داره ...
خلاصه گفتم آدمو سرحال مياره و خواب آدمو کم ميکنه که پدربزرگ محترم با لهجه ي آذري پرسيد ايسکّافه (ک با تشديد خونده بشه !! منظور نسکافه ) هم همونجوريه ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! ييهو سرم چسبيد به سقف ماشين .... چشمام ۴ تا شد.. شانس آوردم بابا پشت فرمون بود و داشت با ۱۰۰ تا رانندگي ميکرد.. وگرنه درو باز ميکردمو خودمو مينداختم پايين !
به نظرم آقاجون دوس دختر پيدا کرده ناقلا و قراره کافي شاف و ......
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 10:28  توسط متولد دهه 50
|
سلام
بعد از مدتها زود رسيدم خونه و تونستم از خونه آنلاين بشم ... سعادتي بس عظيم ميباشه که روي تخت ولو باشيو بعدش کانکت بشي ! توجه بفرماييد گفتم ولو ، نه اينکه کامپيوتر رو بغل بگيريد ...
البت پزشکان توصيه کردن لپتاپ رو روي پاتون نذاريد.... چرا؟ ميگن به خاطر گرماي فن و موج مغناطيسيش... روم به ديوار... شرمنده ... خجالت زده شدم ولي امکان نازايي و عدم باروري وجود داره !!
بازم البت از ما پيرمردا که گذشته .... به هرحال اينو گفتم تا چراغ راه آيندگان باشه و درس عبرت براي شما جوانيان...
امروز توي تاکسي داشتم فولدر مربوط به اس ام اس موبايلمو نيگا ميکردم... گوشي بنده که حدوداً يک ساله خريدمش از اين نوکياياي ۳۰ تومنيه که نهايت مسيجي که توش جا ميگيره .. يعني بترکونه = ۹۱ اونوقت ملت ميرن اچ تي سي مگيرنو آي پد. اينجاس که به خودم ميگم خوشا به حالت اي روستايي .. چه شاد و خُرم ،چه با صفايي !!
القصه .. توي اون فولدر ، رفتم توي قسمت شمارشگر پيام ها ... تا ببينم چندتا پيام فرستادم ..چندتا اومده... ديدم اُه ه ه ه ... تعداد فرستاده شده ها ۲۳۳۷۶ تا و تعداد گرفته ها ۳۱۴۱۸ تا !!! جمعا ميشه چندتا؟؟؟؟ ۵۴۷۹۴ تا در عرض يکسال ..... يعنيا هيچ کاري هم نکرده باشم ، همين دکمه ي مربوط به خوندن و ارسال رو ۵۴۷۹۴ بار با انگشتاي شستم فشار دادم !!!! خدا وکيلي شما باشين خوشتون ميآد يکي انقدر فشارتون بده ؟؟!!!!! عجب صبر و تحملي اين بيلاخ مبارک دارن !!!
خدا پدر مخترع اس ام اس رو بيامُرزه... ايشالا ززززور به قبرش بباره .
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 20:52  توسط متولد دهه 50
|
سلام
مکان : ميدون صنعت ، شهرک غرب ... سمت شمال غربي ميدون ... جايي که ماشيناي فاز ۶ وايميستن . هميشه هم يه آقاي گلفروش بساطشو پهن کرده.. انقذه گلهاش قشنگه .....
زمان : امروز سه شنبه صبح
دو تا راننده ي خطي دارن با صداي بلند با هم حرف ميزننو نميدونم چرا اين مردمان شريف که احترام زيادي براشون قائلم و به نظر قريب به اتفاق انسانها شغل بسيار سخت و طاقت فرسايي دارن سعي نميکنن يه خرده فرهنگ لغت و نوع صحبت کردنشون رو تغيير بدن.
بقيه ي راننده ها دورشون جمع شدن و بعضي وقتا از اين طرفداري ميکنن بعضي وقتا از اون يکي ... راننده شماره يک رو به راننده شماره دو : هرکي اين حرفو زده بيخود گفته .. زر زده ( روم به ديوار... ) اصلاً گُ.... خورده که اين حرفو اومده پيش تو زده .. به اونجاي بوق ق ق ق ق ق بيپ پ پ پ پ خنديده
راننده شماره دو رو به شماره يک: حميد جون انگار ياد رفته .. خودت بهم گفتي !!!!!!!
يهو نگاه کل ميدون برگشتن به طرف راننده ي اولي ... قيافه ي آچمز شده ي حميد آقا ديدن داشت .
"آچمز عمومی ترین تاکتیک در شطرنج است. "آچمز" یک واژه ی ترکی به معنی "میخکوب" است که از زمان پادشاهان قاجار - که ترک تبار بودند- در میان شطرنج بازان ایرانی رواج یافته است."
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 18:8  توسط متولد دهه 50
|
سلام و درود
الان خوبم..ولي اين دو سه روز اصلاً خوب نبودم .. از بالا و پايين ، بيرون روي درون روي اينور روي اونور روي داشتم ... پنجشنبه دانشگاه نرفتم.. حالم از حدود ساعت ۱۰ شروع به تغيير و تحول کرد .به گمونم از حسابدار شرکت گرفتم . خدا از سر تقصيراتش بگذره ...
عصر پنجشنبه رفتم دکتر... يه درمونگاه نزديک خونه.. دُکتر گفت ويروسه ... برام آمپول و سِرُم نوشت.. آمپولارو زدن توي سرُمو بعدش اون آنژوکته .. آنجوکته ، ژوکته يا هر کَته ديگه اي رو فرو کردن توي دستم ... اتاق تزريقات ۴ تا تخت داشت ... ۲ تاش براي آقايون بود.. دوتاي اونوري که مثلاً پرده زده بودن تا مثلاً ديده نشه ،مثلاً براي خانوما مثلاً....
داشتم فکر ميکردم که فردا انتخاباته و اين آقاي تزريقاتچي بهترين کانديد ميتونه باشه !! انقدر که توي اين حرفه ي شريف ....... ديده !!
دراز کشيدمو داشتم به قوطي پلاستيکي سرُم نيگا ميکردم که قطره هاش تند تند ميرفت قاطي خونم ... در عجبم که بعضي وقتا توي لوله حباب هوا درست ميشد و اون حُباب ميرفت توي دستم و من هنوز نميمردم !!!! اين خودکشي با آمپول هوا مثل اينکه الکيه ! چون توي دست من که اندازه يه کپسول پرسي گاز هوا رفتو من نمردم .
خلاصه دوتا تخت خانوما اونور پرده پُر بود و هي ناله ميکردن ... اينور هم فقط من يه نفر بودمو اون يکي تخت خالي بود.. .. ييهو يه خانومه متشخص از در وارد شد.. از توي کيسه اي که دستش بود ملافه ي يه بار مصرفي رو که بهش داده بودنو درآورد و انداخت روي تخت بغل دستيه من ! بعدشم سه سوت پالتوشو درآورد و دراز کشيد..منو ميگي ... ييهو نفهميدم چرا اونجا اروپا شد !!! طرف با لباس راحتي دراز کشيد ...هنگ و منگ بودمو ديدم آقاي کانديدا هم مثل من هاج و واجه.. آقاي کانديد گفت خانوم لطفاً بريد بيرون از تختاي خانوما که خالي شد تشريف بياريد..
خانومه متشخص گفت آقا حالم بده ، انتظار نداري که بيرون بميرم وقتي اينجا تخت خاليه.. آقاهه موند چي بگه ..گفت آخه اين آقا معذب ميشن ... بعدش با چشم و ابروش به من اشاره کرد.. هي با سرش به من ميفهموند که بگم آره ... منم گفتم از نظر من که مشکلي نيست...اگه واسه ي شما بعدن گير نشه !! خلاصه سِرُمه بياد موندني زدمو نفهميدم چرا اين قوطي سرُم که اندازه کپسول اکسيژن بود انقدر زود خالي شد !!!!
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 17:6  توسط متولد دهه 50
|
سلام ...
ديدين جواب نظراتو دادم ! اونم بسيار زود....البت يه سري شو از بابا بزرگ کمک گرفتم ، به هر حال هرچي باشه مطلب راجع به ايشون بود...
خوشحالم بابت اصغرجون ! فيلمشو نديدم ، ميگن خيلي رو اعصابه......منم فعلاً شرايط ديدن اينجور فيلماي صحنه دار رو ندارم !! البت شرايط ديدن اونجور فيلمارو دارما ! اشتب برداشت نشه لطفاً .
تقاطع سُميه و قرني سوار تاکسي شدم... دقيقا همونجا يه دادگاهه. يه خانوم ديگه هم نشست توي ماشين.. به تيپ و پرونده اي که دستش بود ميخورد وکيل باشه..
موبايلش زنگ خورد.. يه نيگا به صفحه اش انداخت و گفت پدرسگ بيشعور !! بعدش جواب تلفونو داد... گفت خيلي خوشحال شدم
بعدش با روي خيلي خوش با اونور خط حرف زد ..از حرفاش فهميدم که در مورد شغلش درست حدس زدم... انقدر مهربون حرف زد که دلم خواست منم باهاش صحبت کنم ! 
سعي کنيد فکرتون سيخکي باشه..يعني منحرف نباشه... صحبت در مورد کار و آب و هوا و شرايط دشوار زندگي و اينا !
گردنمو ۹۰ درجه چرخوندم تا اين جمع اضداد رو ببينم... توي صورتش نيگا کردم ...... چقدر از اين چيز ميزا به سر و صورتش ماليده بود ...هميشه فکر ميکردم وُکلا خيلي ساده و سنگين ميچرخن و از الفاظ رکيک و غير شرعي و مخالف با آرمانهاي انقلاب استفاده نميکنن... ولي زهي خيال باطل انگار...
بعد قطع کرد و دوباره گفت بميري ايشالا !!!! مرتيکه پُ ف ي....!! با خودم گفتم خوب شد چيزي نگفتما .. وگرنه الان يا خشتک من پرچم بود يا مال ايشون و راننده بايد فرمونو ول ميکردو خودشو ميرسوند به صندلي پُشتي و مارو از هم جدا ميکرد...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 17:13  توسط متولد دهه 50
|
سلام .
ظهر بخير...حال و احوال من خوبه.. حال و احوال شما هم خوبه؟ دوس دارم همه با هم بگين آره ه ه ه. آخر سال شد و من در عجب که اين سال چجوري گذشت.... از اثرات کهولت سنه که هرچي بيشتر ميشه گذر سال و ماه زودتر اتفاق ميفته.
تونستم کلاسامو عوض کنم و فقط ۵شنبه ها برم سرکلاس.. اين هفته رفتم تا اول مهر ترم زمستون رو افتتاح کنم.. توي راه پله ها و طبقات دانشجوها ولو شده بودن.. دير شده بود...داشتم پله ها رو دوتا سه تا ميپريدم بالا که زود به کلاس برسم.. توي يکي از طبقات جامعه ي بانوان وايساده بودن... البته بيشتر شبيه گردهمايي سالن مد بود...يکيشون برگشته ميگه اگه با استاد فلاني کلاس داري؟ هنوز نيومده..عجله نکن... شنيدم از اون استاداي بي حاله که جلسات قبل عيد رو نمياد... گفتم اِ اِ اِ ، مگه ميشناسيش؟؟؟ .. گفت نه.. ولي بچه ها ميگن... گفتم باشه..ممنون..ولي ميرم سر کلاس منتظر ميشم..
رفتم توي کلاسو گوشه ي کلاس نشستم روي صندلي دانشجوها... بچه ها وارد شدن.. پسرا با هِرهِر و خنده سوت و کف... يکيشونم با رقص ...انصافن هم قشنگ ميرقصيد !! دخترا هم انگار دارن روي سِن فشن تي وي قدم ميزنن.. اون خانوم هم با اکيپ دوستان وارد شدن... هرکسي يه چيزي ميگفت..کيفمو برداشتمو به قول بچه ها رفتم پشت جا استادي .. بچه فکر کردن سيستم مسخره بازي و درآوردنه اداي استاده !!! شروع کردن به سفارش دادن که اينکارو بکن..اون کارو بکن...
ماژيک رو از توي کيفم درآوردمو پاي تخته نوشتم نام : علي ..... ييهو صداي خنده و جيغ و ويغغغ قطع شد... برگشتم نگاشون کردم... ديدم چشماشون تا غده هيپوفيزشون باز شده !! يه نگاه به اون آقاي محمدرضا خرداديان انداختمو يه نگاه به اون خانوم سوپر استار... پسره که سرخ شده بود عين لبوووو...دختره داشت از حال ميرفت ، پرسيدم زنده اي ؟؟؟ از ته گلوش گفت بله استاد.... دوباره روي تخته نوشتم استاد = قانون .... برگشتم پرسيدم واضحه يعني چي؟!!
يه صدايي از وسطشون گفت نه !! گفتم يعني اينکه استاد به همه گير ميده ..هيشکي به استاد گير نميده... يعني استاد به همه ميخنده ..ولي هيشکي به استاد نميخنده .... استاد به همه تيکه ميندازه ، ولي هيشکي به استاد تيکه نميندازه مگه اينکه بخواد ترم بعد دوباره با هم اين درسو بگذرونيم...يعني استاد اينجا خداس .. جذبه رسيد به ۱۰۰+ ...اين شد که اون کلاس درهم و برهم شدن موم م م م ...
از شانس خوبشونم وسط کلاس موبايل يکي زنگ خورد.. مجبور شد بره براي ۳۶نفر شيريني بخره... هم خوش گذشت و هم سيستُم کلاس روبراه شد... نه خيلي جدي و نه خيلي شوخي....
خوشحالم که جمعه ها رو خالي کردم... براي بعد از عيد براشون برنامه دارم حسابي ي ي ي....به قول شاعر هر که دارد هوس کوه و صفا ....بسم الله....
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 12:37  توسط متولد دهه 50
|
سلام
خوبم.. شما خوبيد؟ جواب نظرات رو انشالله به ظووودي ظوود ميدم .
تعطيلات فرصتي دست داد تا برگه ها رو تصحيح کنم... توي تمام درسا همه پاس شدن ، غير از زبان فني که يه نفر افتاد .. ناراحن شدم براش..امروز اول صبح رفتم دانشگاه ، نمره ها رو دادمو .. بعدشم پيش به سوي شرکت... اين ۳-۴ روز ، بابابزرگ خونه ي ما بود... امروز اول صبح وقت دکتر داشت ، قرار بود با بابا برن.. خبر ندارم که رفتن يا نه .....
آقاجون ديروز اومده توي اتاقم. دارم برگه هامو صحيح ميکنمو يه سرم هم توي کامپيوتره تا اون آهنگي که دوس دارمو پيدا کنم تا واسم بخونه .... با لهجه ي ترکي که هنوز در عجبم چرا به زور ميخواد فارسي حرف بزنه بهم ميگه بالام جان چرا به من اينترنت ياد نميدي..هان؟؟ اين "هان" آخر رو با تاکيد ميگه.
ميگم آقاجون توش چيزاي ناجور داره..برات بد آموزي داره .... همچين نيگام کرد که يعني اگه بنده خدا پا داشت تا سر کوچه دنبالم دوئيده بود.... بهش ميگم آقاجون بعدشم بايد انگليسي بلد باشي... پيرمرد يه نگاهي عاقل اندر سفيه به من کرد و گفت بلدم !! منو ميگي ييهو چسبيدم به طاق ، جوري که جاي گوش چپم روي سقف موند... گفتم چي بلدي آقاجون ؟؟؟؟؟ (آقاجون سواد ندارن ) .
گفت hello , good bye , sun , water ...همينجوري فقط داشتم نگاهش ميکردم... گفتم آقاجون اينارو کي بهت ياد داده؟؟!!؟ گفت نيروانا ( عشقه عمو ) .. پرسيدم کِي؟؟ جواب داد پريشب که اينجا بودن با هم که بازي ميکرديم ، دونه دونه برام گفته ... حالا شما پا شو برو يه چايي هم واسه من بيار هم واسه خودت..خسته شدي از بس به اين ورقه ها زل زدي... بعدشم ورقه هات که تموم شد بيا به من اينترنت ياد بده ......
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 18:17  توسط متولد دهه 50
|