X
تبلیغات
حوله

حوله

ساختمان اداريه ما !

سلام

صبح بخير..خوبم..ديشب با اينکه ورزش بودم ولي خوابم نميبرد.... 

عجبا ! بگير بخواب بچه !!! جمله اي بود که هي با خودم تکرارش ميکردم.

صبح بابا رو رسوندم دم بيمه... کار داشتن... خودم اومدم دفتر... ساختمون ما يه مجتمع 16 واحدي يا شايدم 17 واحديه... همشونم اداري و درهاشون باز... و امروز که از پله ها بالا ميومدم ... جملاتي بود که داشتم ميشنيدم...

طبقه همکف، واحد يک : سلام احمد... چطور مطوري پسر ... حال و احوال واحد يک با سرايدار ساختمون.

طبقه همکف، واحد دو : نه بابا ..اون چک رو که من عمراً پاس کنم....

طبقه همکف، واحد سه : خدا خيلي بهش رحم کرد ها ...... 

پاگرد طبقه همکف تموم شد و رسيدم به طبقه اول: 

طبقه اول، واحد چهار : براي درست کردن مرغ شکم پر بايد .... 

طبقه اول، واحد پنج: دفتر يه وکيله که معمولا بسته اس... لذا صدايي هم نمياد.. من نميدونم اين بابا کي کار ميکنه !!!

طبقه اول، واحد شيش: صداي زنگ ممتد تلفن مياد و کسی انگار براش مهم نيس تا بهش جواب بده...

پاگرد طبقه اول تموم شد و رسيدم به طبقه دوم: 

طبقه دوم، واحد هفت: صداي يه زن و مرد از پشت در مياد .. انگار اينجا رو مسکوني دارن استفاده ميکنن !
طبقه دوم، واحد هشت: يه در هميشه بسته اس... نفهميدم توش چه خبره... هيچي هم معلوم نيست !
طبقه دوم، واحد نه: يه آقاي دکتر دندونپزشک ... که بعد از ظهرا مياد اينجا... از توش صداي جاروبرقي و آواز خوندن کارگري مياد که صبح به صبح مياد و مطب رو تميز ميکنه...

پاگرد طبقه دوم تموم شد و رسيدم به طبقه سوم: 

طبقه سوم، واحد ده : اينجا هم يه وکيله ولي همزمان با رسيدن من به در يک بانوي فرهيخته و بسیار شيک ! داشتن در رو باز ميکردن که برن تو !

طبقه سوم، واحد يازده : يک شرکت قطعات کامپيوتري که چنتا جوون توش کار ميکنن... صداي خنده و کرکرشون ميادددد .... انگاري يه پيک موتوري هم اون تووئه و دارن با ايشون به مزاح و شوخي ميپردازن !!! انشالله که شوخياي خلاف شرع و شرح نميکنن !

طبقه سوم، واحد دوازده: يه شرکت تبليغاتي که صاحبش تنها کار ميکنه و معمولا شبا همينجا ميخوابه ! حتي دو سه بار با زيرپيراهن از اين سفيدا !!! ديدمش !! از اونم صداي آواز ميآد... البته سنتي .... 

پاگرد طبقه سوم تموم شد و رسيدم به طبقه چهارم: 

طبقه چهارم، واحد دوازده: اينجا هم يه سالي ميشه که بسته اس و هيچ رفت و آمدي نميشه..ملت چه پولايي دارن... دفتر کار و انداختنو رفتن !
طبقه چهارم، واحد سيزده: همسايه ي ما ميشه.. يه شرکت حمل و نقليه.... صداي منشيشون مياد که داره بلند بلند با تلفن حرف ميزنه..يا بهتر بگم دادددد ميزنه !!!! صاحبش آذريه و وقتايي که ميبينمش زورکي ميخواد با من ترکي حرف بزنه !!!!
طبقه چهارم، واحد چهارده: اينجا ديگه دفتر خودمه !!! صداي بوق فکس مياد... نميدونم کدوم آدم خوشحالي اول صبح برام فکس فرستاده که رفته توي مموريش و اين اينجوري داره خودشو ميکشه !!!

يه طبقه بالاترم هست که ديگه به من ربطي پيدا نميکنه که !!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 9:31  توسط متولد دهه 50  | 

اضداد

توي يه سايت زده بود : 

حراج واقعي بدليجات.... داشتم فکر ميکردم چه جمع اضدادي شده !!!  واقعي و بدلي !

بعدشم مگه حراج بدلي واقعيجات داريم؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 17:29  توسط متولد دهه 50  | 

منو بابا

سلام

صبح بخير.... حال و احوال خوبه؟؟

اوضاع ما هم خوبه.... ديروز تمام کارهايي که بايد انجام ميشد... انجام شد.. البته تاييديه سايت ماليات بر ارزش افزوده رو ساعت 1 نصفه شب و از طريق اينترنت خونه تونستم بگيرم !

نميدونم قبلنا گفته بودم يا نه.... 

شرکت ما تقريبا يه کسب و کار خانوادگيه که منو برادر با توجه به رشته ي تحصيلي و کاري که بلديم راه انداختيمش... دقيقا با سرمايه ي 500 هزار تومن ! و بعدشم که خدا بده برکت وام بانکي و سود هاي نجوميشو که باعث شده تا الان هرچي کار ميکنيم ، بهره بانکي بديم ! ولي لااقل سرپا هستيم !

از سال 89 تا الان... 3 سالش پر شده و الان وارد سال چهارمش شده.... خدا رو شکر لااقل اگر سودي هم تا حالا نداشته... بدهي هم به کسي نداريم !!!! 

يه فکري افتاده توي کله ام از صبح.... البته بهتر بگم از زير دوش.... هر کسي يه جايي واسه فکر کردن داره... و معمولا فکراي من زير دوش اول صبحم ميان سراغم. البته فکراي صراط مستقيم ! و لا ابداً الافکار الشيطان الرجيمي !!!

و حالا فکر :

از وقتي که اخوي رفته خارجه... بابا صبح ها با من ميان دفتر که کمک حال من باش.. تا حدود ساعت 2 بعدازظهر... فکر کنم قبلنا گفته بودم که پدر گرامي بازنشست شدن.... الان هم براي سرگرمي هرزگاهي پيش دوستانشون ميرنو بهشون سر ميزنن که بيحوصله و الکي خونه نباشن.. و فعلا هم يک ماهه که به بنده افتخار دادنو با من ميان دفتر... 

حالا از صبح هي دارم ميفکرم که با بابا صحبت کنم که بابت از صبح تا ظهر اومدنشون ، يه پولي از شرکت برداشت کنن ... ولي نميخوام يه جوري باشه که ايشون هم ناراحت بشن... و همينطور ميخوام که شکل و شمايل خوبي داشته باشه.... هنوز نميدونم به چه اسمي يا چجوري باهاشون مطرح کنم.... تا از شان پدري ايشونم کم نشه و وجهه خوبي داشته باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 10:5  توسط متولد دهه 50  | 

ته تهش چي؟؟؟

سلام

ديشب بعد از باشگاه رسيدم خونه.. شام استانبولي بود ... با سالاد کاهو... بسيار بهم چسبيد... البت مامان ميگه اين غذا سردش خوشمزه تره... ولي من هيچوقت نفهميدم بعضيا چجوري برنج سرد و تيکه تيکه رو با ميل و رغبت تمام ميخورن ! 

بعد از شام... بابا با فيسبوک مشغول بود و مامان با گوشي ! هر دو هم سوالاي تخصصي ميپرسيدن .. ديگه خانواده مون خيلي داره قرني 22 ميشه .... مامان ميپرسيد که توي وايبر چطور ميتونه يه مطلب رو براي کس ديگه اي بفرسته و بابا هم ميگفت چرا توي فيسبوک فلش پلير اجرا نميشه !!! 

حدود 12 بود اومدم توي اتاق خودم... با گوشي ور ميرفتم تا اينکه نفهميدم چطور خوابم برد...

امروز 31 فروردينه و اين روز براي شرکتا يعني بيچارگي ! بدبختي..بدو بدو...

صبح اداره دارايي براي ليست ماليات بر حقوق ... محيط خيلي مردونه اس ولي بعضي از خانوما با يه سيستمي ميان که تمام مراحعين که طبق شماره اي که دستگاه ميده به 250-300 نفر ميرسن !!! همشون برميگردن ! البت از يه نظر خوبه ها... ديگه داريم به اون سمتي ميريم که هيچ چيز برامون عجيب يا باور نکردني نيس..هرچيزي يا هر تيپ و قيافه اي برامون عاديه ! ولي واسه خودم هميشه سواله که خوده اون خانوم سختش نيس ييهو 100 نفر برميگردن طرفش آيا ؟؟؟؟

دستگاه خوند 1027 و شماره اي که روي کاغذ دست من بود... نوشته شده بود 1232 و ساعت گرفتن شماره حک شده بود 8:47 دقيقه ... يعني دويست نفر آدم جلوي من بودن ! در اينجا بود که ياد تکنولورژي خريداري شده افتادمو ... درش آوردمو شروع به بازي باهاش کردم !! البته منظور موبايل .. نه چيزه ديگه !

حدود 11 نوبت من شد... برگه رو با سي دي دادمو آقاي مسئول هم يه شماره اي روي برگه نوشتو.. ما را بخير و ايشونو به سلامت...

رسيدم دفتر.... حالا نوبت بحثاي ديگه اي بود که هم از حوصله ي شما خارجه... هم از نوشتنه من... مربوط ميشد به فاکتور فروش و خريد و زنگ و تلفنو اينور و اونور.....

الان که روز داره تموم ميشه.... دارم فکر ميکنم آخرش که چي !!!!!!!!!!! اين همه بدو بدو ... درگيري...معطلي ...ته تهش چيه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 17:24  توسط متولد دهه 50  | 

فعلاً تسميمه ! هنوز به تصميم نرسيده!

سلام

آخر ماه فروردينه و دوباره گرفتاري هاي اداره دارايي و بيمه و ارزش افزوده و خريد و فروش فصلي و هزار تا گل و بلبل ديگه....

روي اينا اضافه کنيد تماس مدام مشتريايي که هنوز جنساشونو تحويل نداديم ... و همينطور مشتريايي که جنساشونو داديم و هي بهشون زنگ ميزنيم که بياييد پولتونو بدين... و بعدش بانک که همين روزاس که زنگ بزنه که بيا قسط وام شرکتو بده... نامردا 30 % بهره ميگيرن..يعني براي وام 150 ميليوني خودتون حساب کنيد چقدر برگردونم ! 

و همه ي اينا جمع بشه و آخرين روز ماه هم بشه روز مادر ! که صد البته اين مورد بر تمام موارد فوق و نامبرده ارجحيت داشته ..دارد و خواهد داشت..اين نکته فراموش نشه ! 

خاله جان زنگ زدن دارن ميرن دُبي... پسرشون رو نميتونن ببرن... چون امسال پيش دانشگاهي هستن و هنوز سربازي نرفتن ! گفتن که پسرشون هم تنها به بنده افتخار دادن که برم پيششون بمونم ! حالا قراره 3-4 شب برم نزد پسرخاله و مواظب باشم تا دست از پا خطا نکنن ! به قول خودش ميگفت علي يکي بايد مواظب خودت باشه.حالا منو دارن ميسپرن دست تو ! نميدونم لامصب اين علاقه و محبوبيت رو خدا کي در وجود زي وجوده من قرار داده !!!!!!

فعلا که پسرخاله از موندن در کنار من خوشحالتره تا رفتن به دبي..خدا بخير بگذرونه ببينم چه خوابي برام ديده...

امروز احتمالا هم برم مايکرو فر رو بگيرم هم يه تيکه طلا براي مادر گرامي... چون هرچي فکر کردم عقلم به جايي قد نداد که بتونم از بينشون انتخاب کنم !!!!!! به قول اون جمله ي معروف خودم هنوز تسميمه.... و تصميم نشده !

راستي روز بانو بر شما و تمام بانوان، دختران ، مادران، دوشيزگان ، خانوم ها ، مادربزرگان و کليه جامعه ي اُناث جميعا مبارک باشه !

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 16:8  توسط متولد دهه 50  | 

چي بخرم؟؟؟؟؟

سلام و درود

حال احوال خوبه ايشالا؟؟؟

ما که خوبيم و دعاگوي همه ي دوستان و حتي دشمنان و عزيزاني که مايل نيستن سر به تن اين بنده ي حقير سرپا تخصير باشه !

يه سوال.. بعد از خريد موفقيت آميز گوشي واسه مادر محترم ... نميشد اونو تا روز مادر نگه داشت ..خيلي مونده بود ! حالا توي ذهنمه که براشون يه مايکروفر بخرم... نظرتونو بهم ميدين لطفن ؟؟؟؟ يا مايکروويو يا سولاردام!!! 

چه چيزايي اومده ها... جل الخالق !

لازم به ذکر است که پدر بنده يه خرده با اين تکنولورژي مخالفه.. ولي از وقتي توي دفتر راحتي کار باهاش رو ديد... به نظرم مخالفتي نميکنه اگر بخوام بخرم...

مارک بگيد... ليتراژ بگيد.... ( براي يه خانواده ي 3 نفره ) ... بگيد از کجا ميشه با قيمت خوب خريد.. خلاصه زودي بگيد تا يکشنبه نيومده !!!!

منتظرما... راستي اگر کادوي ديگه هم به ذهنتون رسيد بگيد... خواهشمند است دريغ نفرماييد... حتي شما دوست عزيز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 13:46  توسط متولد دهه 50  | 

تکنولوررژي

سلام

ظهر بخير... خوبم.. شما چطوريد؟ خانوم ؟ بچه ها ؟ همسر ؟ آقا ؟ همه خوبن ؟

چقذه من از اين دنيا دور بودمو خودمم نميدونستم ها !!! 

اين گوشي جديد واقعاً نياز بود ! وگرنه ناکام از دنيا ميرفتم... به قول يکي از دوستان تکنولورژي يه چيزيه بر وزن نورولوژي يا راديولوژي ! از نياز هاي اوليه بشره ! و من واقعا تا به حال از اين نياز خودمو محروم کرده بودم ! 

هي به من ميگفتم وايبر خوبه يا اينستوگرام خوبه يا تانگو و هزار تا اسم خارجکي ديگه... ولي من فقط سر تکون ميدادم و بدون اينکه بدونم چي هس فقط نيگاشون ميکردم... الان که با دوستان در اين محيط هاي مجازي ارتباط دارم.. ميبينم که الحق و الانصاف که بسيار مطبوع و مطلوب و جالب و به قول ما خارحيا  ايت ايز وري اينترستينگ ميباشد.

حالا اينا رو بذاريد در کنار فيسبوک و اسکايپ .. ببينيد چي ميشه !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 13:3  توسط متولد دهه 50  | 

رابينسون کروزوئه

سلام 

ظهر بخير... صداي منو از دفتر ميشنويد....

خدا بخواد تا دو ساعت ديگه ميخوام برم جلسه ي دفاعيه بيمه... اين دو روز همش دنبال جور کردن مدارک و نامه هاي لازم براي اين جلسه بودم... خدا بخير بگذرونه .

ديروز صبح اومدم دفتر... بعدش رفتم سازماني که براش کار انجام داده بوديم و بابت بيمه اش توي دردسر افتاديم..... اين دومين باري بود که توي اين دو روز مجبور بودم دنبال يه نامه برم اونجا... کيلومتر زدم..دقيقاً شصت و يک کيلومتر ( فقط رفت) از دفتر تا اونجا راهه ! يعني 61 رفت... شصت و يکي برگشت.. براي دو روز ميکنه به عبارتي 244 کيلومتر ! خدا رو شکر نامه رو گرفتم تا ببينم امروز به دردمون ميخوره يا نه...

کارم وتي اون اداره حدود ساعت 12 تموم شد.. حرکت کردم به سمت تهران.... و حدود ساعت يک رفتم دفترخونه واسه امضاي يه سري اسناده باري که آماده ي ترخيص از گمرک هستن... توي آريا شهر... با انرژي مثبت رفتم و خدا رو شکر يه جاي پارک دقيقاً نزديک دفترخونه و توي اون شلوغي پيدا کردم ! شما هم اينو تا حالا تست کردين؟؟ وقتي از لحظه ي شروع به اون منطقه فکر ميکنيد و مطمئن هستين که جاي پارک پيدا ميکنيد... وقتي هم به مقصد ميرسيد.. حتماً حتماً جاي پارک هست !!! عجيب چيزيه اين قدرت تفکر !! ماشينو از جاش تکون ميده تا جاي پارک باز بشه !

بعدش اومدم دفتر..حدود ساعت 2  و نيم بود.. از يه دفتر خونه ي ديگه زنگ زدن تا ساعت 3 خودمو برسونم روبروي پارک ملت... اين دفعه جرات نکردم ماشين ببرم ! شماره ماشين زوح و توي خيابون پر از پليس !!! به نظر مياد که قدرت تفکر روي پليسا نميتونه کاري انجام بده !!!!

ساعت 3 اونجا بودم... محضردار فقط مونده بود کار منو انجام بده و من با يه بانوي فرهيخته طرف شدم !!! خدا حفظشون کنه انشالله !

بعد از ظهر هر پيش به سوي خريد گوشي ي ي ... بالاخره خريدمش ! يه سامسونگ گالکسي نوت 3 مدل 9005 ، با گارانتي و بيمه !!! همراه باهاش يه بيمه ايران هم دادن واسه شکستن و ضربه و اينچور چيزا ! 

يه محافظ روي صفحه گرفتم با يه قاب براي دورش ! گوشي شد يک ميليون و نهصد و نود هزار تومن ! و با مخلفاتش کلا روي هم شده 2 ميليون و هشتاد هزار تومن

چيزه خوبي به نظر ميآد !! مخصوصا اينکه من 4-5 سالي به دور از هر گونه تکنولوژيه گوشي بودم... توي مغازه وقتي گوشي قديميمو درآوردم تا سيم کارتشو پانچ کنه و توي اين بندازه !! فروشنده کف کرده بود !! راستي از سيستم وايبر هم خوشمان آمد.. چه چيزه خوبي ميباشد..

حال الان من شبيه حال رابينسون کروزوئه اس که بعد از مدتها از يه جزيره ي دور افتاده و تنها ، ييهو پاشده اومده توي نيويورک !!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 12:13  توسط متولد دهه 50  | 

ماجراي منو بيمه

سلام

حال و احوالات ، جميعاً خوبه انشالله؟

امروز صبح ابوي هم با بنده مسير شرکت رو همراهي فرمودن.. دنبال يه دارالترجمه ميگشتن واسه ترجمه عقدنامه اخوي که قراره براشون بفرستن... يه دونه توي خيابون مطهري پيدا کردن.... با يه شرکت حسابداري صحبت کردم.. يه بانويي رو قرار شد به صورت پاره وقت بفرستن دفتر براي کاراي حسابداري ... که خدارو شکر در حال انجامه... و از بابت حسابداري و مرتب بودن اين موارد در سال 93 فعلاً خيالم راحته... 

بابت اون قرارداد کذايي و قبضي که بيمه براي شرکت صادر کرده بود.. تا 21 فروردين فرصت داريم که اعتراض کنيم... ديشب يکي از دوستان هم باشگاهي رو ديدم... پدرش از بازنشسته هاي بيمه بود.. مشخصات يکي از دوستانشون رو گفتن... امروز براي شور و مشورت با ايشون راهي دفترشون شدم.. حالا کجا بود؟؟؟؟ شهر ري....

اول خودمو به هر مشقتي بود رسوندم ميدون راه آهن ... بعدش پُرسون پُرسون فهميدم بايد ماشيناي شوش رو سوار شم... همون گوشه ي ميدون خطي داشتن... سوار شدمو پيش به سوي شوش... در ميدون شوش فهميده شدم که بايد حالا ماشيناي شهر ري رو سوار شم... يا علي از تو مدد ... سوار تاکسي شهر ري شدمو رفتم تا به يه ميدون رسيدم.. توي ماشين ، قسمت جلو ، بانويي نشسته بودن که با موبايل صحبت ميفرمودن و انگاري داداش و زن داداششون سرشونو کلاه گذاشته بودن.. هرچي ناله و نفرين و فحش بود به اون طرف خط تلفن که ازش با اسم فاطي جوون اسم ميبرد.. نثار داداش و خانومشون کرد... تازه فهميديم که داداششون تازه از مکه برگشته و خانوم فرمودن که ايشالا اون مکه توي کمرش بخوره !!!! قبل از مکه انگاري بهتر بوده اخلاقه خان داداش !! تازه از پسرش مهدي هم شاکي بود که چرا گوش به حرف زندايي داده و دنبال يه وام بوده که زنداييشون براشون جور کرده و بود و فرمودن که پسرشون بره هر ... ميخواد بخوره..بخوره !!! .... ..... بوق ق ق!

رسيديدم به يه ميدون... راننده بهم گفت اونجا رو ميبيني و با دستش يه تابلويي حدوداً 500 متر جلوتر رو نشون داد... با سر تاييد کردم که ميبينم.. گفت همونجاس ... پياده شدمو سلانه سلانه به طرف تابلو رفتم .. يه حسي بهم ميگفت که اونجا نيس ... به حسم اعتنايي نکردم... رفتم تا اينکه به شهود و واقعيت پي بردم که حسم درست ميگفته و بايد کل مسير رو برگردم تا يه جايي به اسم جاده سوم.. سوار ماشين بشمو خودمو برسونم به يه جايي به اسم پل سيمان...

سوار يه پرايد شدم که ظاهرش خيلي کثيف بود و وقتي سوارش شدم به خودم لعنت فرستادم که آخه آدم حسابي تو که ديدي ظاهر اين ماشين کثيفه .. واسه چي بهش مسيرتو گفتي !!! از من به شما نصيحت.. سوار ماشين درب و داغون و ماشيني که ظاهرش کثيفه و يا راننده اس دستش سيگاره نشيد.. نشيد بابام جون.

توي ماشين يه دبه تُرشي بود که بوش فضا رو انباشته کرده بود ! صندليا پاره... فنراي صندلي در ماتحت آدميزادگان .. روکش صندليا کثيف بعد از اون خانومه توي تاکسي، ايندفعه نوبت من بود تا هرچي فحش بلد بودم به خودم بدم تا درس عبرت برام بشه... 

رسيديم تا يه جايي به اسم سه راه خط راه آهن... منو پياده کرد و گفت فکر کنم توي اون کوچه باشه... ولي دل غافل که توي اون کوچه هم نبودو باز کلي پياده برگشتم تا سر خيابون اصلي .... باز به خودم فحش دادم که چرا شماره موبايل اين بنده خدا رو نگرفتم تا ازش آدرس درست درمون بپرسم !! چه فحش و فحش کاري شد امروز !

با مکافاتي جا رو پيدا کردمو رفتم پيش اين آقا.. يه سري حرف زد  که بعضياش به دردم ميخورد... ولي از ظواهر قضيه اينطور برمياد که بايد اون پول رو به بيمه پرداخت کرد !! دارم کلنجار ميرم !!  اداره ي بيمه امروز تاريخ جلسه ي اعتراضيه رو 20 فروردين اعلام کرد بهم.. ببينيم چيکار ميتونيم بکنيم !! فعلاً دنبال جمع و جور کزدن سند و مدرک براي دفاع از خود هستم.. دعاي خير فراموش نشه لطفا ! 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 17:32  توسط متولد دهه 50  | 

گوشي موبايل

سلام و صد سلام

حال و احوال خوبه انشالله؟؟؟

اخوي مستقر شدن و در بلاد کفر يک باب منزل از مدل آپارتمانيش کرايه فرمودن ... 85 متری ... ماهي 3 و نيم ميليون تومان. به همراه فک کنم 20 ميليون پول پيش... شهرش کنار درياس و بندر به حساب مياد... ميگفت خيلي خلوت و آرومه..توي اين چند روز فقط يه بار صداي آمبولانس شنيده و دو سه بار هم صداي بوق !! قرار شد براش دو سه تا کيسه فريزر از سر و صداهاي اينجا و مخصوصاً خيابون يوسف آباد پر کنمو بفرستم تا بچه دلتنگي نکنه ! 

فعلن روزا رو ميره کتابخونه ي اون شهره... تا از اينترنت مجانيش استفاده کنه تا وقتي که اينترنت خونه اش وصل بشه... مادر گرامي هم که يه ثانيه از تکنولوژي عقب نيستن ماشالا.. به هر قيمتي شده اعم از وايبر... اسکايپ ، فيس بوک و ساير لطائف الحيل ها استفاده ميکنن تا با فرزند فريب افتادشون صحبت کنن... ولي خداوکيلي خيلي سخته که توي دفتر نميبينمش.... دوستان برنامه اي براي مهاجرت اگه دارن..منو هم در جريان بذارن ... شايد خدا خواست و منم اقدام کردم...

از صبح دنبال کاراي معمولي و غير معمولي شرکت بوديم.... يه خرده پول به حساب طلبکاران محترم واريز نموده... يه خرده در باب بيمه تامين اجتماعي مشاوره گرفته و يه خرده هم خبر خوب شنيديم مبني بر اينکه دو تا از بار ها و کالاهامون در گمرکات کشور حضور به هم رسانيده و وارد مملکت شدن. 

امروز تازه فهمديم غير از فون و تبلت... يه چيزي هم داريم به اسم فبلت يعني ترکيب تلفن و تبلت ! اندازه اش بزرگه و به نظرم واسه ي دست هاي گُنده بسيار مناسب ميباشد ! يه چيزي تو مايه هاي سيني ... واسه پذيرايي هم مناسب به نظر ميآد... ولي خوشم اومده ازشون..

و ممنون بابت پيشنهاد براي گوشي... خودم هم از HTC  و گالاکسي نوت 3 و LG خوشم اومده...  ولي سرچ هنوز ادامه داره.... شوخي نيس که ... ميخوام مبلغ هنگفتي هزينه کنم... لطفا تا آخر هفته نظرات رو بفرماييد تا خدا بخواد و بتونم آخر همين هفته خريد کنم... 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 16:10  توسط متولد دهه 50  | 

مطالب قدیمی‌تر